تبليغاتX
حوض فیروزه
 

شاید خیلی ها مجموعه داستان های کوتاه مردی که گورش گم شد را خوانده باشند. این مجموعه داستان کوتاه اولین مجموعه منتشر شده نویسنده جوانش حافظ خیاوی است.حافظ خیاوی متولد اول دی‌ماه سال 1352 در مشكین‌شهر  است. او چندی پیش با انتشار اولین مجموعه‌ داستانش (مردی که گورش گم شد) عنوان نخست جایزه «روزی روزگاری» را از آن خود کرد.این اثر توانست  در مدتی کوتاه چندین بار تجدید چاپ گردد.  این مجموعه به عنوان مجموعه‌ای متفاوت با فضایی بومی و آمیخته به طنز توانست درمدتی کوتاه  توجه بسیاری از مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کند. حافظ از دوستان عزیزی است که همواره خاطرش برایم گرامی است.در سفر کوتاهی که اخیرا داشتم  گپ و گفت کوتاهی داشتیم در باره خودش کتابش و کارهای آینده اش به گفته خودش بهترین رمانی كه خوانده «همنوایی شبانه‌ی اركستر چوب‌ها» است و گلی ترقی را یکی از بهترین داستا‌ن‌نویس‌های ایرانی می‌داند. او معتقد  است درمجموعه‌ی “مردی که گورش گم شد”  سعی کرده از فضایی بهره ببرد که خود به خوبی می‌شناخته و برای دیگران تا حدودی ناشناخته بوده است و همین مسئله را یکی از دلایل توجه مخاطبین به مجموعه داستان خود می‌داند.

این پست را به خاطر موفقیت های اخیرش و با آرزوی توفیق های روز افزون آینده به گفتگویی که دومین جشنواره داستان های کوتاه ایرانی با او داشته اختصاص میدهم .

جناب آقای خیاوی به عنوان یک نویسنده‌ی داستان کوتاه٬ آیا تفاوتی میان داستان کوتاه ایرانی و داستان کوتاه در معنی کلی و جهان‌شمول آن قائل هستید؟ اصولا تعریف شما از داستان کوتاه چیست؟
به لحاظ شیوه نگارش و اصول داستان‌نویسی (اگربه اصولی در این زمینه قائل بشویم) داستان ها هیچ فرقی با هم ندارند. مثل رانندگی، كه در همه جای دنیا شبیه هم است. (حال اگر در انگلیس راننده سمت راست می‌نشیند تفاوتی در اصل ماجرا ندارد) اما جهان داستان‌های كوتاه، آیا فرقی باهم دارند یا نه و آیا به قول شما، ما بی توجه به نام نویسنده می‌توانیم به جغرافیا و اقلیم نویسنده پی ببریم، به نظر می‌رسد كه درست است و چنین تفاوت‌هایی هست. هرچند نویسنده وقتی می‌نویسد به این فكر نمی‌كند كه حالا می‌خواهم یك داستان ایرانی بنویسم.

این تفاوت در همه اجزا و بافت و درون داستان دیده می‌شود، اگر داستان، داستان خوبی باشد. چون وقتی یك نویسنده دارد می‌نویسد از محیط اطراف، سنت‌ها، فرهنگ و مذهب و زبان مایه می‌گیرد و محصول كار همه این زمینه‌ها را منعكس می كند. اما داستان‌هایی هم هست كه خیلی نمی‌توان این زمینه‌های بومی و اقلیمی را در آنها دید. به نظر بوف كور چنین داستانی باشد (البته تا آن جایی كه الان حضور ذهن دارم،چون تا به حال بوف كور را با زمینه ذهنی داستان ملی نخوانده‌ام). بوف كور می‌تواند یك داستان فرانسوی یا آلمانی هم باشد كه در حدود سالهای 1920 تا 1930 نوشته شده باشد و با این همه خیلی معروف و مشهور است. در مقابل داستان‌های گلی ترقی خیلی ایرانی یا تهرانی است. اما اگر تعریف دیگری برای داستان ملی قائل شویم ، به این مفهوم كه هر داستانی كه توانسته باشد عموم مردم را جذب كرده و وارد ناخود آگاه جمعی ایرانی‌ها شده باشد، نه هیچ داستانی ملی نیست و خیلی از مردم ما از نویسنده‌ای طراز اول مملكت خبر ندارند در صورتی‌ كه حافظ‌، سعدی، مولانا و یا از معاصرها شهریار را می‌شناسند. برای همین به این شعرا شاعرهای ملی می‌شود گفت در صورتی‌ كه به گلشیری یا گلی ترقی نمی‌شود “نویسنده ملی”گفت.
درباره تعریف داستان کوتاه باید بگویم كه من تعریف جدیدی كه از خودم باشد برای داستان كوتاه ندارم.شاید كمی بزرگ شوم و دراین باره فكر بیشتری كنم و به تعریفی برسم. ولی تا اطلاع ثانوی ازنظر من فرق داستان كوتاه با بلند و رمان در حجمش است. به عبارتی فعلا مقیاسم بر اساس متر است.

استفاده از مولفه‌های بومی در جذب مخاطب تاثیر منفی دارد یا مثبت ؟ ( منظور کم شدن خواننده به دلیل بومی شدن متن است؟)
خیلی سخت است كه آدم تصمیم بگیرد كه داستانی بنویسد و هیچ ربطی به سرزمین خودش نداشته باشد. من نمی‌دانم كه هدایت بوف كور را چگونه نوشته است (هرچند كه هدایت هم از سینمای اكسپرسیونیستی آلمان و ادبیات معاصر خود و فرهنگ هندی استفاده‌ها برده است) اما بومی نوشتن یا غیر آن خیلی نباید در جذب مخاطب تاثیر داشته باشد. داستان اگر داستان خوبی باشد مخاطب هم خواهد داشت. مثل ماركز كه با آثارش خواننده در كنار داستان با فرهنگ آمریكای لاتین آشنا می شود و یا خواننده با خواندن آثار چخوف سردش می شود.

شما در مجموعه داستان مردی که گورش گم شد چه میزان از این مولفه‌های بومی بهره بردید؟ (مثال می‌زنم شاید اگر داستان “روزه‌ات را با گیلاسش باز کن”را خواننده‌ای که از روزه‌ و دیگر آداب اسلامی بی‌خبر است بخواند چیز زیادی دستگیرش نشود اما یک خواننده ایرانی برایش این داستان و نوع فضای بومی‌اش جذابیت و کشش بیشتری ایجاد کند؟)
من در داستان‌هایم از مولفه‌های بومی استفاده می كنم و شاید اساسا به خاطر همین‌هاست كه دارم می نویسم، یعنی داستان‌ها و آدم‌های جالبی هستند كه مدام یقه مرا می‌گیرند كه بیا ما را بنویس. به نظر من داستانی كه هیچ رنگ و بویی از اقلیم نویسنده‌اش نداشته باشد خیلی به درد خواننده نا آشنا با این فضا نخورد. البته یك رازی هم در این است كه چه قدر بومی . و اینكه نقطه اعتدال یك نویسنده بومی‌نویس تا كجاست. داستان “آنها چه جوری می‌گریند” هم درباره تعزیه است و آن هم درباره تعزیه‌ای كه به این صورتی كه ما در داستان می‌بینیم فقط در شهر خود ما اجرا می‌شود. ولی خواننده هایی با آن ارتباط برقرار كردند كه تو عمرشان تعزیه ندیده بودند. ولی خوب بعضی ها هم البته نتوانستند ارتباط برقرار كنند.

به نظر شما داستان کوتاه معاصر ایرانی( دهه‌های اخیر) چه تفاوت‌هایی نسبت به داستان‌ کوتاه کلاسیک ایرانی (جمال‌زاده وآل احمد و علوی) کرده است؟
من حد اعلای داستان كوتاه امروز ایرانی را در داستان‌های بیژن نجدی و گلی ترقی می‌دانم و به نظرم خیلی جلوتر از آثار كلاسیك‌هاست كه حتی قابل مقایسه نیست و یا تك و توك داستان كوتاه‌هایی نوشته شده است كه خیلی خوب است. ولی در میان كلاسیك ها بعضی از داستانهای هدایت و بخصوص مجموعه سه قطره خون آثار قابل اعتنایی هستند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:40 توسط بشیر آزادپور |

Image

کانال چهار تلویزیون انگلستان در این کشور به شبکه ای با گرایشهای روشنفکری  ونگاهی غیر رسمی و گاه متضاد با نگاه دولت این کشور معروف است. از این رو گه گاه فیلمهای غیر متعارفی از این شبکه پخش می شودکه در نوع خود قابل توجه است.سال گذشته فیلم مرگ رییس جمهور  ساخته گابریل رنج فیلمساز بریتانیایی از این شبکه به نمایش  در آمد  که همان زمان برنامه سینما یک آن را به نمایش گذارد.چند ماه بعد این شبکه فیلم نشان قابیل را که به جنایات سربازان انگلیسی اشغالگر در عراق می پردازد به نمایش گذارد. که ۱۹دیماه برنامه سینما یک آن را پخش نمود.

اين فيلم كه كارگرداني آن را «مارك موندن» بر عهده داشته بازيگراني چون  «متیو مک‌نالتی»، «جرارد کرنز»، «لئو گرگوریو» و «شان دلی» به ايفاي نقش پرداخته اند.
فيلمنامه «نشان قابيل» را « مارك مرچنت» به نگارش در آورده و داستان آن در جريان اشغال عراق اتفاق مي افتد، آنجا كه سربازان انگليسي كه در بصره مستقر هستند، روحياتي آشفته و بيمارگونه دارند. آنها با شكنجه دادن بازداشت شدگان عراقي و تهيه عكس و فيلم از آنان، رفتاري غير انساني از خود بروز مي دهند. انتشار اين تصاوير از سوي سربازي كه به مرخصي رفته، رسوايي بزرگي است كه دولت مردان انگليسي اگر چه ظاهراً آن را تقبيح مي كنند، اما خود از آن آگاهند. فرجام بد شكنجه گران و دسيسه هاي مقامات عالي رتبه نگاه تلخ فيلم ساز را به اشغال عراق نشان مي دهد و همين امر سبب گرديد فيلم براي اكران خود در كشورهاي غربي دچار مشكل باشد.  «نشان قابیل» با مدت زمان 90 دقيقه محصول سال2007 انگلستان است. اين فيلم درسال 2008 نامزد دریافت سه جایزه بفتا بود و در نهایت جایزه بهترین فیلم را برد. این فیلم جایزه بهترین فیلم جشنواره فیلم‌های تلویزیونی مونت کارلو را نیز از آن خود کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:31 توسط بشیر آزادپور |

  بعد از پخش قسمت 29 مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر(ع) مشخص شد که تاکید فرج الله سلحشور نویسنده و کارگردان این سریال بر استفاده از منابع تاریخی برای نوشتن فیلمنامه این فیلم، چندان اطمینان برانگیز نیست زیرا اگر ایشان فقط به سهل الوصول ترین منابع تاریخی یعنی جلد اول مجموعه 14 جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت هم مراجعه می کرد به راحتی می توانست دریابد که اشتباهی فاحش در روایت داستان حضرت یوسف در این سریال رخ داده است.
براساس داستانی که در قسمت 29 مجموعه یوسف پیامبر(ع) به تصویر درآمد این پیامبر الهی بعد از آنکه به مقام عزیزی مصر در دربار فرعون آمنهوتب چهارم منصوب شد با تدبیر توانست دومین فرمانروای امپراتوری بزرگ دنیای قدیم را یکتاپرست کند.

این در حالی است که براساس روایت های معتبر تاریخی که در رأس آن عهد قدیم قرار دارد، حضرت یوسف(ع) که فرزند یازدهم حضرت یعقوب(ع) است حدود سال های 1600 پیش از میلاد مسیح در سرزمین کنعان به دنیا آمد و بعد از اتفاقاتی که برایش رخ داد به مقام نیابت سلطنت مصر رسید.
این تاریخ برابر است با دوره تاریخ مصر میانه که با یک رخداد مهم تاریخی همزمان شده است.
در حدود 1674 ق.م 13 سال بعد از مرگ یکی از مقتدرترین فراعنه مصر یعنی آمنمحت سوم (با آمنهوتب ها که مربوط به دوره جدید هستنداشتباه نشود)برسر جانشینی وی نزاعی درگرفت که سرزمین بزرگ و حاصلخیز نیل را ضعیف کرد. نتیجه این ضعف حمله قبایل بیابانگرد آسیای صغیر به مصر و در دست گرفتن حکومت شد.
این حاکمان بیگانه که بیش از دو قرن بر سرزمین مصر حکومت داشتند را در تاریخ هیکسوس ها یا حکومت چوپانان می شناسند. در این دوره حکومت سختگیری های دوران فراعنه عهد قدیم را نداشت هرچند حاکم خود را به عنوان پسر خدا معرفی می کرد اما سختگیری مذهبی به شدت گذشته وجود نداشت.
به گفته بسیاری از منابع تاریخی حضرت یوسف(ع) در زمان یکی از همین پادشاهان چوپان به دربار بوتیفار عزیز مصر رسید و بعد هم توانست عزیز مصر شود.
حدود 300 سال بعد از این دوره یعنی حدود 1380 ق.م زمانی که مصریان با شکست دادن پادشاهان چوپان بار دیگر حکومت سرزمین نیل را به دست گرفتند، فرعونی به حکومت مصر رسید که ویل دورانت با استناد به منابع دست اول مصری او را شاه زندیق نامیده است که مورخان او را به نام آمنهوتب چهارم می شناسند.
او که جانشین پدرش آمنهوتب سوم شد شاعری بود که از تسلط بیش از حد کاهنان معبد آمون به تنگ آمد و خدای جدیدی را به مصر معرفی کرد به نام «آتون» و با برداشتن پسوند آمون خود را اخناتون یعنی راضی کننده آتون نامید.

اخناتون براساس مجسمه ای که از او به دست آمده است مردی لاغر اندام با پلک های بزرگ و کاسه سر دراز بوده است که به گفته برخی از منابع احتمالاً به بیماری صرع دچار بود.
او پایتخت جدیدی به نام اخناتون ساخت که در زمان بسیار کوتاهی به شهری آباد تبدیل شد. اما این پایتخت زیبا در حمله هیتی ها و جنگ های مذهبی از بین رفت.
خود اخناتون نیز در جنگ داخلی شکست خورد و در اثر شدت یافتن بیماری درگذشت و با توجه به اینکه دارای پسری نبود، دامادش توت عنخ آتون که بعدها پسوند آمون یافت (همان فرعونی که مومیایی اش در موزه بریتانیا نگهداری می شود) به مقام پادشاهی مصر رسید. آنچه در قسمت بیست و نهم سریال پرخرج یوسف پیامبر(ع) صرفنظر از تمام مشکلات ساختاری به چشم می خورد این بود که برای نویسنده و کارگردان ظاهراً اهمیتی نداشته که فاصله میان این دو اتفاق بیش از 300 سال بوده است.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:23 توسط بشیر آزادپور |