سلام...
چند روزي نبودم..رفته بودم غرب ايران. حاشيه زرينه رود. براي تهيه يك فيلم مستند. در اين مدت مهمون مردم يكي از روستاهاي اون منطقه بوديم.
مردمي كه هر چي از صفا و مهربوني شون بگم كم گفتم. هوا سرد بود. بي نهايت سرد.و باد زوزه كشان مي وزيد. خانه هاي روستا با بخاري هاي
هيزمي بزرگي گرم ميشدند و ادمي تو اون شبهاي سرد دلش ميخواست كنار بخاري بخزه و خودش را با گرماي اون تو اوج اسمونها حس كنه.
شب صداي زوزه سگها از توي كوچه شنيده ميشد. لباس گرمي به تن كردم و رفتم رو بام خانه. تا چشم كار مي كرد شب بود و تاريكي و اسموني كه
تا چشم كار ميكرد نا ارام مينمود.
تكه كاغذي برداشتم و گوشه اي كز كردمو شروع كردم به نوشتن:
خدا مي ايد.
روزي خدا ما را مهمان چشمهاي باران ميكند
و ما ان روز جشن خواهيم گرفت.
بي شك ان روز اسمان رنگ ديگري خواهد داشت.
اسمان رنگ ابي دريا به خود خواهد گرفت
و ما
بوي امونياك و سرب
بوي اهك و باروت را فراموش خواهيم كرد.
و من كاسه چشمهاي منتظرم را اب خواهم داد
ان روز شايد همين فردا باشد
شايد يك سال ديگر
و شايد قرني ديگر...
اما دلم عجيب گواهي ميدهدكه
روزي حتما خدا مي ايد.
چه من باشم چه نباشم.
اگر خدا امد و من بودم
در نمازم به او
يك گلدان شمعداني شايد هم ياس هديه خواهم داد.
واگر خدا بيايد و من نباشم
شايد شاخه اي روي مزارم بگذارد
اگر مزاري باشد
گور كوچكي همين نزديكي ها...
شايد كنار گور برادرم
ان دورها...
سلام...
باد مرا به ترك شما دعوت ميكند
شتاب من براي رفتن از باد كمتر است
حال من بايد بروم
ما سر گشتگان هميشه در جستجوي راههاي تنها تر هستيم
هيچ روزي را همان جايي كه ديروز به انتها رسانده ايم اغاز نمي كنيم
و هيچ طلوعي
ما را همان جايي كه غروب قبل ازما جدا شديد
نخواهيد يافت
ان زمان كه زمين به خواب رود ما به سفرمي رويم...
امروز چند كتاب خريدم. يكي از انها نسخه اصلي كتاب
پيامبر نوشته جبران خليل جبران به زبان عربياست كه بخشهايي از ان را از عربي ترجمه كردم كه تكه اي از ان را در
مطلع امروز نوشتم.
جبران خليل جبران در1883 درخانواده اي ماروني در البشري كه ناحيه اي كوهستاني در شمال لبنان بود زاده شد.
در ان زمان لبنان بخشي از سوريه بزرگ بود.
منطقه لبنان بخاطر دخالتهاي خارجيكه به نفرت مذهبي ميان مسلمانان و مسيحيان بويژه فرقه ماروني
دامن ميزد منطقه اي
پر اشوب بود.جبران ارزو داشت فرقه هاي گوناگون مذهبي را با هم متحد كندو بدين صورت كينه ها و نفرتهاي مذهبي را از ميان بردارد.
فرقه ماروني كه در دوره اشتقاق دز كليساي بيزانسي در قرن پنجم ميلادي بنيان گذاري شده بود
گروهي از مسيحيان سوريه را در بر مي گرفت كه به پيروي از راهبي بنام مارون قديس فرقه و
اصول خود را شكل مي داد.
جبران كه در ناحيه سر سبز البشري رشد مي كرد
كودكي منزوي و متفكر بود.او در كودكي ملاقاتهايي منظم با كشيشي روستايي بر قرار كرد كه اورا با زبانهاي سومري وعربي اشنا نمود و
جهان تاريخ علم و زبان را به او اموخت و اينده او را دگر گون كرد.
در ده سالگي جبران از سخره اي سقوط كرد و شانه او اسيب ديد.براي جا انداختن شانه اش او را به يك صليب
بستند و مدت چهل روز بسته نگه داشتند.و اين اتفاق نمادين كه مصلوب شدن عيسي مسيح را به روايت مسيحيان
به ياد مي اورد در ذهن جبران عميقا نفوذ كرد.و براي هميشه در خاطرش ماند.
بعدها جبران به يكي از متفكران جهان عرب و مشرق زمين تبديل شد و كتابهاي او به زبانهاي مختلف ترجمه شد