تبليغاتX
حوض فیروزه

http://tinypic.com/hs4ytj.jpg

 

سلام...

 

هشتم تیر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و شش  در انتهای جنگی که عراق

 به کشور عزیز ما تحمیل کرد  در اقدامی بی سابقه برای نخستین بار در  جهان

شهری مسکونی  مورد اصابت  سه بمب  شیمیایی  قرار گرفت  .  در این حمله

 وحشیانه صدها تن از مردم بی گناه این شهر کشته و زخمی شدند.

سردشت نخستین شهری است که در جهان بوسیله بمبهای شیمیایی بمباران  شده

 است.

زمستان  سال  گذشته  برای ساخت فیلمی شش قسمتی  در باره  این  بمباران  به 

سردشت مسافرت کردم . تا اون موقع چیز زیادی  ازبمباران  شیمیایی  سردشت

نمی دونستم. هجده سال از این فاجعه انسانی گذشته بود ودر این  مدت  همه ساله

ده هانفر از مردم بی گناه  این شهر بخاطر عوارض  ناشی از این  بمباران  جان

 خودرا ازدست می دادند واز  دست می دهند.و مصدومان باقی مانده  مجبور  به

 تحمل سالها و روزهایی سرتاسر رنج و درد و سختی هستند .حس  عجیبی   بود.  

صدام  عامل  بمباران  شیمیایی  سردشت  در  دادگاهی  در  عراق  تحت   اشغال

 امریکایی ها در حال محاکمه بود . محاکمه ای که با اما و اگر های زیادی   توام

 بود. جای پای امریکایی ها و حامیان  اروپایی  صدام  را می شد به وضوح   در

 جنایات ضد  بشری  صدام  مشاهده  کرد . تاریخ  واقعا  ماجرای  عجیبی   است. 

تقریبا همیشه تکرار میشه.  یاد یک روایت حقیقی تاریخی افتادم. یاد توماس پیلات

 حاکم روم  که  عیسی  مسیح را  دستگیر  کرد و به دشمنانش  تحویل  داد  و  بعد

 دستهاش را با اب شست و خودش را از این جنایتی که کرده بود مبرا کرد.و گفت

که در این کار هیچ دخالتی  نداشته .  اصطلاح  دست از کاری  شستن بعد از اون

 بود که رواج پیدا کرد . حالا حکایت این دادگاه فرمایشی هم ظاهرا همینه...

یک خانم خبر نگار خارجی که بعد از بمباران شیمیایی سردشت از این شهر دیدن

کرده بود بعد از بازگشتش به کشورش شعری گفت .  من با اون  خانم  مصاحبه

 کوتاهی داشتم. و از بخشی از اون شعررا اسم اون فیلم قرار دادم. اون  شعر این

 بود :

... ما به این جهان نیامده ایم

که به اسانی بمیریم

ان هم در سپیده دمی که

 بوی لیمو می اید...

 

اون فیلم شاید به همین زودی از تلویزیون پخش بشه.قطعا به درد اون ادمهایی که

جان خودشان را از دست دادند نمی خوره .اما   امید وارم   به   درد   بقیه  ادمها

 بخوره ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 23:22 توسط بشیر آزادپور |

سلام...

 ما همه روزه مطالب فراوانی در باره مناقشه فلسطینیها و اشغالگران اسراییلی در سر زمینهای تحت اشغال فلسطین میشنویم .رادیو و تلویزیون ها هم همه روزه خبرهای مختلف و متفاوتی در باره حملات انتحاری فلسطینی ها بر علیه اسراییلی ها   مخابره میکنند . اما بدون شک یک سوال همیشه در ذهن مان سو سو می زنه و ان سوال اینه که دلمون می خواهد بدونیم ان کسانی که به خودشان بمب می بندند و حملات انتحاری را انجاو می دهند چه کسانی هستند ؟ به چه فکر میکنند؟و چه چیز انها را به این سمت میکشونه ؟...  این همه و ده ها سوال دیگر بهانه ای شده . برای هانی ابو سعید فیلمساز و مستند ساز برجسته جهان عرب  برای ساختن فیلمی به نام:اینک بهشت. که سعی میکنه  زندگی چند جوان فلسطینی که دست به حملات انتحاری میزنند را تا لحظه انفجار به تصویر بکشه.

یاد داشت امروز اختصاص داره به معرفی این فیلم و گفتگو با کارگردان فیلم    هانی ابوسعید

 

هانی ابو اسد پس از سال ها تحصیل در زمینه مهندسی هواپیما در هلند به عنوان تهیه کننده وارد دنیای سینما و تلویزیون شد. او برنامه و فیلم های مستند زیادی درباره مهاجران خارجی ساخت که از میان آنها Dar O Dar از کانال چهار انگلستان و روزهای طولانی در غزه از شبکه BBC پخش شد.

او در سال ١٩٩٢ با ساختن فیلم کوتاه خانه کاغدی شروع به نویسندگی و کارگردانی کرد. خانه کاغذی درباره یک پسر سیزده ساله فلسطینی بود که سعی داشت تا خانه ای همانند خانه پدری ویران شده اش بسازد. این فیلم از شبکه تلویزیونی NOS هلند پخش شد و جوایز بین المللی زیادی دریافت کرد. یک سال بعد، ابو اسد اولین فیلم بلند خود به نام حکومت نظامی را به کارگردانی رشید مشاروی تهیه کرد. فیلم از سوی منتقدان ستایش شد و جایزه هرم طلایی جشنواره فیلم قاهره و جایزه یونسکو را به دست آورد.

ابو اسد بعد از ساختن دومین فیلم کوتاه خود به نام سیزدهمین، با کمک آرون گروئنبرگ فیلمنامه چهاردهمین دختر را نوشت و سپس کارگردانی کرد که به عنوان برنامه افتتاحیه جشنواره اوترخت برگزیده شد و پخش جهانی موفقی نیز در پی داشت. فیلم بعدی او ناصریه ٢٠٠٠ مستند تلخ و شیرینی بود که برای تلویزیون VPRO ساخت . فیلم از دید دو کارگر جوان پمپ بنزین وقایع جاری در ناصریه اشغالی را که به دو پاره مسلمان و مسیحی تقسیم شده بود، نشان می داد.

ابو اسد در سال ٢٠٠٠ به همراه بیرو بیر شرکت تولید فیلم آگوستوس را تاسیس کرد و دو سال بعد اولین فیلم بلند داستانی خود به نام القدس فی یوم آلاخر یا عروسی رانا را ساخت. فیلم داستان یک روز از زندگی دختری به نام رانا در اورشلیم بود و با همکاری وزارت فرهنگ و بنیاد سینمایی فلسطین تهیه شده بود. فیلم در دو هفته منتقدان جشنواره کن ٢٠٠٢ به نمایش در آمد و جوایزی از جشنواره های مون پلیه، مراکش و باستیا دریافت کرد.

آخرین مستند ابو اسد فورد ترانزیت نام داشت که در سال ٢٠٠٢ در جشنواره سندنس به نمایش در آمد. فیلم درباره یک راننده تاکسی شرکت فورد ترانزیت در مناطق فلسطینی نشین بود و در جشنواره تسالونیکی جایزه فیپرشی را کسب کرد.
پروژه بعدی آگوستوس فیلم اینک بهشت بود که نگارش آن در ١٩٩٩ آغاز و در سال ٢٠٠٤ در نابلس فیلمبرداری شد. اینک بهشت برنامه افتتاحیه جشنواره برلین ٢٠٠٥ بود و موفق شد تا سه جایزه اصلی جشنواره را از آن خود کند.

چه چيزي شما را وادار كرد تا تصمیم بگیرید فيلمي راجع به حملات انتحاري بسازيد به ويژه در اوايل سال٢٠٠٠ كه هنوز چنين بمب گذاري هايي اتفاق نيفتاده بود؟
من هم مثل فيلمسازهاي ديگه هميشه دنبال داستان هستم. به همين دلیل نسبت به اين پديده هم نگاه داستاني داشتم. در اين فاصله زماني من موقعیت های زیادی تجربه کردم که باعث شد ترس و احساسات را کنار بگذارم و از یک فیلم قابل پیش بینی دور بشوم.

ايده فيلم چطور به ذهنتان رسيد؟
هر روز در روزنامه ها خبرهايي درباره حملات انتحاری مي خوانيم. من هم مثل هر کس ديگري شروع كردم به فكر كردن به اين كه چطور چنين كاري را انجام مي دهند و چه چيزي آنها را براي انجام چنين حملاتي تحريك مي كند؟ احساس می کردم که ما همه قصه را نمی شنویم. چطور این آدم ها مي توانند عمل خود را توجيه كنند؟ نه فقط براي خانواده شان، بلكه براي خودشان و به اين نتيجه رسيدم كه بايد علتي وجود داشته باشد.

بعد از دومين حمله انتفاضه در اكتبر ٢٠٠٠ عملیات انتحاري فلسطيني ها از سر گرفته شد. واکنش شما در برابر این واقعه چی بود؟
تحمل چنین وقایعی برای مردم آنجا سخت بود. من با چشم خودم واقعیت ها را می دیدم. مثل شخصیت های یک درام که متحول می شوند. من سعی کردم این درام را به زبان فیلم برگردانم. این فاصله گذاری به ما امکان می دهد تا پدیده ای مثل کشتن و کشته شدن هم زمان را درک کنیم.

چطوری در این مورد تحقیق کردی؟
من گزارش بازجويي ها و اعتراف های بمب گذاراني كه در كارشان نا موفق بودند و زنده مانده اند را خواندم. گزارش هاي رسمي اسرائيل را هم مطالعه كردم. شخصاً با دوستان، خانواده ها و مادران كساني كه عمليات انتحاري انجام داده بودند و از بين رفته اند صحبت كردم و نتیجه ای كه گرفتم این بود که هیچ کدام از این قصه ها به هم شبیه نیستند.

فيلم شما چند تهيه كننده خوب دارد، اگر ممكن است درباره چگونگی پیوستن آنها به پروژه صحبت كنيد.
بیرو به ير تهيه كننده هلندي از ابتدا در توليد فيلم حضور داشت. اولين تهيه كننده همکار پروژه شركت لاما پروداكشنز به سرپرستي امير هارل در تل آويو بود كه تاكنون فيلم هاي راه رفتن روي آب ، يوشي و جاگر و فورد ترانزیت که در جشنواره فيلم ساندنس ٢٠٠٣ نمايش داده شد، را تهيه كرده است. این فیلم آخری در جشنواره برلین ٢٠٠٣ مورد پسند رومن پل تهیه کننده آلمانی- Razor Film - قرار گرفت. بعد شرکت سلولوئید دریمز که در پاریس قرار دارد و لومن فیلمز وارد پروژه شدند. در جشنواره برلین ٢٠٠٣ همه با هم ملاقات کردیم و دقیقا دو سال بعد فیلم تولید شده در جشنواره برلین ٢٠٠٥ به نمایش در آمد.

چطوری عوامل فیلم را جمع کردید؟ می شود درباره آنها توضیح بدهید؟
گروه ما ازمليت هاي مختلفی شامل فلسطينی، هلندی، آلمانی، فرانسوی ، بلژيكی، اسرائيلی و انگلیسی تشكيل شده بود. گروه فلسطيني شامل هنرپيشه ها و اعضاي گروه فيلمبرداري، حدود ٥٠ نفر بودند. گروه آلمانی ١٤ نفر، گروه فرانسوي ٤ نفر شامل آنتوان اوبرله فيلمبردار فيلم، ٣ نفر هلندي، لوبانا آزبال بازیگر نقش سوها تبعه بلژیک است و یکی از اعضای گروه هم انگلیسی و براي فيلمبرداري در تل آويو هم از ١٠ اسرائيلي کمک گرفتیم.

01-Paradise Now

سه بازیگر نقش اول فیلم را چطوری پیدا کردید؟ آیا آنها توانستند چیزی را که شما دنبالش بودید تجسم بکنند؟
جلسات زيادي برای انتخاب هنرپیشه داشتیم. جلسه اول بيشتر شبيه مصاحبه های شغلی با ٢٠٠ هنرپيشه بود. سعي كردم شخصيت آنها را بشناسم و جذابیت های وجودی آنها را کشف کنم. هنرپيشه هايی كه پيدا كردم خيلي به شخصيت هاي داستانم نزديك بودند، بنابر این آز آنها خواستم صحنه هایی از فیلم را با هم تمرین کنیم. یکی از چیزهایی که به من اجازه داد تا لایه های بیشتری به شخصیت ها بدهم ، بازیگر هایی بودند که انتخاب شان کرده بودم. برای قطعی کردن انتخابم ازآنها خواستم که در کنار هم بازی کنند تا ببینم روی پرده با هم هماهنگی دارند یا نه.

چرا اصرار داشتيد در نابلس، شهری که خشونت هر روز در آن جریان داشت و حکومت نظامی هم برقرار بود، فيلمبرداري كنيد؟
چون می خواستم یک فیلم داستانی بسازم که بر واقعیت ها استوار باشد. این به معنی فیلمبرداری در محلی بود که قصه ما در آن اتفاق می افتاد. اولین انتخاب ما غزه بود، ولی خیلی زود منصرف شدیم. چون آنجا تبدیل شده بود به یک زندان بزرگ که وارد یا خارج شدن از آن بسیار سخت بود. در آن زمان اسرائیل هر روز غزه را با موشک مورد حمله قرار می داد. ولی در کرانه غربی به مدت شش ماه هیچ خبری نبود. ارتش اسرائیل هر روز به نابلس حمله می کرد، ولی در آنجا ما از چهت حملات موشکی نگرانی نداشتیم. شما در آن جا موشکی نمی بیند، ولی تانک های اسرائیلی هستند و شما فرصت کافی دارید که سنگر بگیرید.

ولی پيش بيني های تان اشتباه از آب در آمد!
بله. در بيستمين روز فيلمبرداري بود كه يك موشك اسرائيلي در نزديكي ما منفجر شد. اولین واکنش من خیلی احمقانه و خودخواهانه بود. مثل ناخدایی بودم که دور از بندر کشتی اش در حال غرق شدن است و برگشتن غیر ممکن، اما به جلو رفتن ادامه می دهد. شش نفر از اعضاي آلماني گروه ما را ترك كردند. آنها را به خاطر رفتارشان سرزنش نمی كنم چون زندگي مهم تر از سينماست. بعد ما هم آنجا را ترک کردیم و براي فيلمبرداري به ناصریه رفتيم.

02-Paradise Now

فیلمبرداری در نابلس، ناصریه و تل آویو چند روز طول کشید؟
در نابلس ، سه ماه پيش توليد داشتيم و در اين مدت هنرپيشه ها و گروه محلي، هم چنین لوكيشن های فيلم را باید پيدا مي كرديم و يا در صورت لزوم مي ساختيم.هنرپيشه هاي اصلی فیلم هم صبح زود سر كار جاضر می شدند و به گروه تداركات فيلم کمک می کردند. فيلمبرداري ما در نابلس ٢٥ روز طول كشيد و بعد از آن مجبور به جابجایی شدیم. به ناصریه رفتیم و ١٥ روز هم در آنجا فیلمبرداری کردیم. بیشتر صحنه های داخلی و اتومبیل را در انجا گرفتیم، مثل صحنه خالد و ابو کرم در ستاد فرماندهی و جایی که بعد از رفتن به گورستان در آنجا جمع می شوند، سعید و سوها در اتومبیل درباره پدرش صحبت می کنند، نماهای شبانه گورستان، سعید در دستشویی که عرق زیر کمربند انفجاری تمیز می کند، صحبت های سعید در تاکسی، صحنه های بازرسی مرزی و باغ های زیتون.

بعضی از صحنه ها دقيقا شبيه آن چه در نابلس بود ساخته شدند، مثل نماهاي خارجي خانه سعید- خانه اصلی در اردوگاه پناهندگان قرار داشت- يا نماهای خالد - جایی که سعید دنبالش می آید- . طراح صحنه ما، الیویه میدینگر در مدت زمانی كوتاه واقعاً كار فوق العاده اي انجام داد. فیلمبرداری با دو روز و نیم کار در تل آویو به پایان رسید.

آیا برای شما و اعضای گروه در حین فیلمبرداری حادثه ای که سلامتی تان را به خطر بیندازد، پیش آمد؟ چطور موفق شدید امنیت چنین گروه بزرگی را در این شرایط تامین کنید؟
ما برنامه منظم و دقيقي نداشتيم چون مي دانستيم كه چنين چيزي در نابلس غير ممكن است. ولی يك گروه امنيتي داشتيم كه با آنها درباره این که کی و کجا فیلمبرداری کنیم، مشورت مي كرديم. ما خيلي خوش شانس بوديم كه همكاران شريف و شجاعي نصیب مان شد . آنها به ما اطلاع می دادند که بهترین امکانات موجود چیست و ما بهترین واکنش را انجام می دادیم. لحظاتی که در موقعیت خطرناکی قرار می گرفتیم، واکنش بازیگران و اعضای گروه تا حد امکان شجاعانه بود. آنها فکر می کردند كه در فيلمي مشغول كار هستند كه ارزش به خرج دادن شجاعت را دارد.

فيلمبرداري در آن موقعیت زمانی و مكانی دیوانگی بود. هر روز با يك مشكل جديد روبرو می شدیم. اسرائيلي ها و فلسطيني ها ، هر دو طرف از ما مي خواستند كه از گروه كوچك تري استفاده کنیم. ولی با یک گروه کوچک تر امکان نداشت تا بتوانیم به فیلمبرداری ادامه بدهیم. ما يك اكيپ ٧٠ نفره و ٣٠ وسيله نقلیه داشتیم که امکان نداشت به راحتی آنها را جابجا یا مخفی بکنیم.

بعضي از فلسطيني ها فكر مي كردند فيلمي عليه آنها مي سازيم. و بعضی از فلسطینی ها از فیلم حمایت می کردند چون معتقد بودند ما برای آزادي و دموكراسي مي جنگیم. گروه مسلحی هم با این تصور که ما نگاه درستی به قضیه بمب گذاری ها انتحاری نداریم ، آمدند و از ما خواستند تا فیلمبرداری را متوقف کنیم. با این حال حتی یک روز هم فیلمبرداری را متوقف نکردیم. ما فقط زمانی که تیراندازی وجود داشت تا زمان خاتمه آن صبر می کردیم و سپس ادامه می دادیم.

درباره سختی های مختلف فیلمبرداری در نابلس توضیح دهید.
براي اينكه بتوانيد به این منطقه وارد شويد بايد با نظامي هاي اسرائيلي دوست شويد و براي اينكه بتوانيد در آنجا زنده بمانید باید با فلسطيني ها همکاری کنید و این یعنی دو کار متضاد. خیلي از فلسطيني ها به ما مظنون بودند که چطور توانسته ایم این همه آدم و وسیله را وارد نابلس بکنیم. همه می خواستند فيلمنامه را بخوانند و خيلي از آنها نمي توانستند درك كنند براي چه تلاش مي كنيم و برداشت متفاوتی از کار ما داشتند.

در نابلس، نظامي هاي اسرائيلي تقريبا هر روز به شهر حمله مي كردند و هر فلسطيني مشکوکی را دستگير مي كردند. هر روز صبح با به راه افتادن تانک ها، شليك گلوله و حملات موشك آغاز می شود و شب ها هم در شهر حكومت نظامي برقرار است. بنابر این مجبور بودیم گزارشي از وضعيت مان به گروهاي فلسطيني ها ارائه دهيم. بدون اينكه اسرائيلي از رابطه ما بویی ببرند. براي اينكه بيرون رفتن یا ماندن در نابلس سخت تر از آنی می شد که بود.

بدتر از همه اينها ، اختلافي بود كه بين گروه های فلسطيني وجود داشت. عده اي از آنها ما را تهديد مي كردند و گروهي ديگري تاييدمان مي كردند. این شایعه که فیلم علیه بمب گذران انتحاری است خیلی زود در شهر پیچید و يكي از گروه هاي فلسطيني حسن تيتي ، مدیر صحنه فیلم ، را دزدیدند و از ما خواستند نابلس را ترك كنيم.

همان روز يك موشك اسرائيلي نزديك اتومبیل ما خورد و نظامی ها به ما دستور دادند تا آنجا را ترک کنیم. مرگ در يك قدمي ما بود و وضعيت با گذشت زمان بدتر مي شد. واقعا وحشتناك بود. هر يك از اين مسائل خود به تنهايي دليل موجهي براي تعطيلي كار بودند و ما مشکلات زیادی داشتیم که باید حل شان می کردیم: چطور مي توانستم مدیر صحنه ام را آزاد كنم ؟ چطور می توانستم ارتباط خودم را با گروه های مختلف فلسطینی بدون این که اسرائیلی ها بفهمند و مرا یکی از آنها قلمداد کنند، حفظ کنم؟ با خطر حملات موشکی چه باید می کردم؟ چطور شش آدم حرفه ای را در کوتاه ترین زمان پیدا کنم و این که چطور به آنها علت ترک افراد قبلی را توضیح بدهم؟

بنابر این تصميم گرفتم با ياسر عرفات تماس برقرار کنم، البته موفق به دیدنش نشدم. مي دانستم که عرفات اهل سينما و فيلم ديدن نيست، ولی با این وجود به ما كمك كرد كه مدیر صحنه مان را آزاد كنيم، حسن دو ساعت بعد برگشت.
بعد با یک مشکل تازه روبرو شدیم، این که آیا باید در نابلس بمانیم یا آنجا را ترک کنیم؟ اگر می رفتیم باید با این شایعه که خائن هستیم کنار می آمدیم ، البته حسن و اعضای محلی گروه را هم بایستی پشت سر مان جا می گذاشتیم و گروه های فلسطینی حامی مان را هم دچار مشکل می کردیم. اگر می ماندیم باید در یک منطقه جنگی به کار ادامه می دادیم.

این تنها گزینه منطقی بود، ولی به بروز یک مشکل دیگر منتهی شد؛ بیرو به ير تهیه کننده فیلم می خواست ما را ترک کند. بعد از یک مشاجره طولانی به بیرو گفتم که شروع به یک مبارزه اساسی می کنم تا شایعاتی را که در شهر جریان دارد، متوقف کنم. هم زمان خبرنگاران محلی و خارجی می خواستند خبر دزدیده شده مدیر صحنه فیلم را به تمام خبرگزاری ها مخابره کنند. از آنها خواستم تا دست نگهدارند، به خاطر این که می ترسیدم مبادا اتفاق بدتری رخ بدهد.

گروه های فلسطینی مخالف ما شروع به پخش یک جزوه علیه ما کردند با این مضمون که ما جزو یک توطئه اسپانیایی/آمریکایی هستیم. با این کار عملاً ما صاحب یک وجهه غیر قانونی شدیم. هر قدمی که به جلو بر می داشتیم، مجبور می شدیم دو قدم به عقب برگردیم. تمام برنامه های ما برای فیلمبرداری مختل شد.

03-Paradise Now

بعد از سه هفته وقفه، دوباره شروع به کار کردیم. البته بایستی مشکلات جزیی مالی را هم که با این کار ایجاد شده بود، حل می کردیم. شش عضو جدید به گروه اضافه کردیم و زیر فشار عصبی شدید و ترس به کار ادامه دادیم.

پنج روز بعد یک مین در سیصد متری جایی که مشغول فیلمبرداری بودیم ، منفجر شد. به سرعت خودمان را به آنجا رساندیم. سه مرد جوان در جایی که شب قبل فیلمبرداری می کردیم، کشته شده بودند. لوبانا آزابال، هنرپیشه نقش اول زن فیلم، با دیدن این صحنه غش کرد. ما می خواستیم به خاطر اصالت فیلم، هر طور شده به فیلمبرداری را در نابلس ادامه بدهیم، اما مجبور به فرار شدیم. چاره دیگری نداشتیم، باید آنجا را ترک می کردیم. تصمیم گرفتیم تا به زادگاه من ، ناصریه برویم و نابلس را با تمام خوبی هایی که داشت، ترک کنیم.

ما تمام این خطرهای احمقانه را پذیرفته بودیم تا فیلم در حد امکان به واقعیت نزدیک تر باشد. نگاه و حسی اصیل داشته باشد . من درک می کنم که چرا گروه فلسطینی این کار را پذیرفتند، اما این که چطور گروه خارجی ما پذیرفتند تا زندگی خودشان را در معرض خطر قرار بدهند، مرا به حیرت می اندازد.

گروه فيلمبرداري كجا ساكن بودند ؟ با توجه به اينكه حدود ٧٠ نفر بودند.
ما یک هتل واقعاً زیبا گیرمان آمد. برای من باورنکردنی بود که چطور فلسطینی ها زیر فشار اسرائیلی ها توانسته اند چنین جایی را حفظ کنند. بچه ها هر روز به مدرسه می رفتند، به استثنای روزهایی که حکومت نظامی بود یا حمله ای صورت می گرفت. مغازه ها باز بودند. عروسي ها برگزار مي شد و مردم جوک می گفتند و می خندیدند. با این حال شما می توانستید هم زمان نشانه های سقوط یک جامعه را هم ببینید. در آنجا پلیسی وجود نداشت و گروه های مسلح افراطی هر روز بانک ها را غارت می کردند. کرانه غربی مثل غرب وحشی بود.

و فيلم شما هم تبدیل شده بود به تکه استخوانی میان گروه های مسلح که در حال مشاجره بودند!
يكي از گروه ها از لحظه شروع فيلمبرداري می خواست که کارمان را متوقف کنیم. آنها فیلم را ضد فلسطینی ارزیابی می کردند. چون خشونت اسرائیلی ها در سرزمین های اشغالی را نشان نمی داد. گروه دوم ما را قبول داشتند ، چون به آزادی بیان مصرانه اعتقاد داشتند و با سلاح های شان از ما حمایت می کردند. خوشبختانه هرگز موردی برای استفاده از آنها پیش نیامد.

آیا فيلمنامه را خوانده بودند يا از طريق ديگري با داستان فيلم آشنا شدند؟
همه ساكنان نابلس ، شایعاتی درباره فيلمنامه شنيده بودند و هر کدام نظری درباره فیلم داشتند. فيلم تبدیل شده بود به موضوع اصلی گفت و گو های مردم، حتی خود من هم مجبور بودم زمانی که برای خرید به خواربارفروشی می روم درباره فیلم صحبت کنم. هم زمان برای هر کار کوچکی مثل گرفتن اجازه ورود یا خروج یک هنرپیشه از شهر، مجبور بودیم با سربازان هم مذاکره کنیم.

تقريبا تمام هنرپيشه هاي فيلم، فلسطيني هايي هستند که در اسرائیل یا مثل شما در اروپا زندگی می کنند. بازیگر نقش اول زن فیلم لوبانا آزابال متولد بلژیک است. رابطه افراد با لوبانا یا اعضای غیر فلسطینی گروه با ساکنین نابلس چطور بود؟
آنها خیلی به ما اعتماد داشتند و هر جا که می رفتیم از ما استقبال می کردند. آنها از این که ما می خواستیم از تجارب دست اول و خطرهایی که هر روز با آن ها دست و پنجه نرم می کنند، صحبت کنیم سپاس گذاری می کردند. یک بار وقتی برای خرید کفش رفته بودم، خانم فروشنده وقتی فهمید من کی هستم می خواست کفش ها را به من هدیه کند.

شما از سال ١٩٨١ در هلند زندگي مي كنيد ولی به شکل فعال وضعیت خاورمیانه را دنبال کرده اید. نظرتان درباره یک قرارداد صلح میان اسرائیلی ها و فلسطینی ها چیست؟
تا امروز هیچ یک از دولت های اسرائیل، دولت فلسطین را به رسمیت نشناخته اند. به نظر من تنها راه حل موجود رعایت اصل برابری میان اسرائیلی ها و فلسطینی ها به مثابه دو ملت است. در این صورت است که مذاکره بر سر مسائل جزیی می تواند صورت بگیرد.

اگر حمله های انتحاری ادامه پیدا کند، اسرائیل هیچ توافقی را قبول نخواهد کرد و فلسطینی ها هم نخواهند توانست دولت خودشان را داشته باشند. با این دیدگاه موافق هستید؟
حملات انتحاری نتیجه ظلمی است که ابتدا باید آن را متوقف کرد. اسرائیلی ها فراموش می کنند که اشغال حتی در دوران قرارداد صلح اسلو ادامه داشت.

ns_paradise_6_01.jpg

آیا شما حملات انتحاری را محکوم می کنید؟
برای چی؟ من مخالف کشتار آدم ها هستم و می خواهم که این کار متوقف بشه. ولی مهاجمین انتحاری را هم محکوم نمی کنم. به نظر من این یک واکنش انسانی در برابر یک شرایط حاد است.

فيلم با انفجار بمب در يك اتوبوس اسرائيلي تمام مي شود. چرا اجساد خونین و متلاشی شده کشته شدگان بی گناه اسرائیلی را نشان ندادید؟
پایانی که من انتخاب کرده ام بسيار قوي است. ما می دانیم که بعد چه اتفاقی می افتد ، چون بارها از رسانه های عمومی تصاویر بعد از حملات انتحاری را دیده ایم؛ ولی هرگز تصاویر قبل از حمله نشان داده نشده .

بنیاد فیلم اسرائیل در نظر دارد حقوق پخش فيلم در اسرائیل را بخرد. از اين بابت راضی هستی؟
خيلي خوشحال مي شوم كه اسرائیلی ها فيلم را ببينند چون به عقيده آنها ، فلسطيني ها يا تروريست اند و يا اصلا به حساب نمي آيند. دارم سعی می کنم که فیلم را در کرانه غربی هم نمایش بدهم، فعلاً در حال مذاکره هستیم.



 

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 23:0 توسط بشیر آزادپور |

 

سلام...

این یاد داشتها که می نویسم مربوط است به سفر نامه کاشان که همین تابستان

گذشته

انجام شد . جای شما خالی...

 

تصمیم گرفتیم بیاییم کاشان.من و هادی و قاسم. و الان اینجا هستیم. کاشان برزو

 هم به جمع ما اضافه شد. شدیم چهار نفر . کاشان شهری است در حاشیه کویر.

با اسمانی

 

 پر ستاره و وسعتی که تا بی نهایت گسترده است. خانه هایی خشتی و کاهگلی . و ادمهایی بی نهایت نجیب .   بادگیر های دوردست باغهای انار و سقفهای

کاهگلی   ادمی را به یاد نقاشی های سهراب سپهری می اندازه  و تپه سیلک و عمق گسترده فرهنگی که زیر خروارها خاک ارمیده  عجیب به فکر وا میداره ذهن خسته ادمی را .

 

 

شب رفتیم روی پشت بام. شب تابستان و پشت بامهای کاهگلی وکاریزهای   دور

دست و و صدای شغالهایی که دنبال شکار می گردند و سمفونی ارام کویر .

نسیم شب تابستان که به صورتت بخوره به همراه صدای دور جیرجیرکها عجیب دلت هوای خدا و اسمان و شعرهای سهراب می کنه.

بالای سرت را که نگاه کنی تا بی نهایت ستاره فرش شده. ان وقت ادمی سخت دچار میشه . دچار یعنی عاشق . ومن دچار چشمهای کویری تو شده ام . شاپری .

روی پشت بام تا نیمه های شب نشستم زیر اسمون خدا وبا خودم شعر  سهراب  

زمزمه کردم .

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و ما نشناختیمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 

ان وقت قلم برداشتم و برات نوشتم.ا

و ان درست یکی از شبهای تابستان بود...

 

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد .
مادر سهراب، ماه جبين بود اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود .  مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد....
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد..
و معلم کلاس اول :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...


... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم....

... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... 12)

سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود...
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1345 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد...

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت...
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم...


شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

کتاب را می بندم و به اسمان خدا و صدای ان دور دستها فکر مکنم..................

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:21 توسط بشیر آزادپور |

 

 شب عجیبیه ومن دوباره اینجا هستم.انگار بر دامنه کوه ارماگدون ایستاده ام.

این روز ها خیلی چیزها عوض شده. انگار دنیا به یکباره  دوران عجیبی  را

 اغاز کرده است.  شش سال پیش که از اینجا رفتم  عجیب دلم گرفته بود.  ان

رفتن تنها یک لحظه ساده رفتن نبود.ان رفتن انگارکه هبوطی عظیم در من و

 سرنوشت من بود.و هبوط اغاز شده بود .و  من زیر نگاه سیاه اشباه می رفتم

 به نمی دانم کجا...وقتی رفتم همه گذشته ام را اینجا گذاشتم و رفتم. گفتم  پشت

 سرم را حتی نگاه هم نمی کنم. گفتم وقتی که بیایم..اگر بیایم..دنیا جور دیگری

 خواهد بود. و امروزامدم. دنیا عجیب جور دیگری شده است.انگار کتاب کهنه

عهد عتیق جای خود را به کلمات عهد جدید داده است . و پیامبران باستانی ان

 موزه های کهن سالهاست از اینجا رخت بر بسته اند.

شاپری نوستالزی  عجیبی دارم به اینجا. و تو چه خوب می دانی انراروزی که

 رفتم اسمان بی ستاره بود و من همه چیز را جا گذاشتم و رفتم.اما سالها بعد یک

 جای  دیگر دنیا  کنار شهر زرتشت و دشتها ی سبز و دریاچه شور ان   سالهای

 

باستان  اسایش چشمهای اسمانی تو را یافتم. انگار ملکه افسانه ای تمدن مانا  از

پس هزاران سال سر بر اورده و عاشقانه دنیای جدید را می نگرد و من دوباره

 متولد شدم.

هواپیما ها دارند در سیاهی اسمان شب و سکوت ان دور ها در باند روی زمین

می نشینند و من   اینجا نشسته ام . و خیره ان دورها را می نگرم .و به  اسمان

 و خدا و فردا های دور فکر می کنم.

و می اندیشم ما مسافر های به هم چسبیده قایقی کوچک هستیم که سر نوشتمان

 به هم گره خورده است.و خدا ان بالا ها با چشمان مهر بانش ما را نگاه می کند

وما سوار بر زورقی که به سوی فردا پیش می رود به خدا و باغچه کوچک ان

دور دستها فکر می کنم. چند سال پیش که از اینجا رفتم  انتهای هزاره دوم بود

 و امروزکه به تو فکر می کنم در اغاز هزاره سوم هستیم. انتهای هزاره سوم

 را نمی توانم تصور کنم. اما بی گمان ان هنگام ما تنها به سکوت و خدا و اسمان

فکرمی کنیم....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 14:6 توسط بشیر آزادپور |

سلام...

 

  ای خیام! چقدر زندگی ما به گل های باغ تو شبیه است . همچنان که گل می شکفد و می پژمرد ، عمر ما نیز از لحظاتی ترکیب می شود که هر یک از آن ها ذره ای از عمر را همراه خود می برد . زیرا زندگی مرگ تدریجی است .

   ولی برای مرد عاقل ، مرگ گل ها که مست باده زندگی می میرند؛ مرگی است که پشیمانی بسیار دارد .

   زندگی ، ترک تدریجی آن چیزهایی است که از مجموعه خود زندگی را پدید می آورند.لاجرم من امروز نیروی خود را دیوانه وار مصرف می کنم تا بهتر زندگی کنم . فردا که مرگ به سراغم آید خواهم گفت : « ببخش خواهر جان! دیگر چیزی ندارم که تقدیم تو کنم . خودم هم دارم گدایی می کنم! »

کالدرون نویسنده پرویی

..
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 10:40 توسط بشیر آزادپور |

سلام...

مدتها بود می خواستم نهج البلاغه مولا علی ع  را مطالعه کنم فرصت نمی شد.این سفر به اصفهان یه نهج البلاغه خریدم.می خواهم همیشه داشته باشمش. نهج البلاغه دومین کتاب اسلام بعد از قران کریمه.

ما شیعیان متاسفانه با همه ادعا هامون خودمونو محروم کردیم از مطالعه این کتاب ارزشمند.و با همه ارادتی که در زبان ودلمون نسبت به ایمه علیهم السلام داریم  کمتربه شیوه های عملی زندگی اون بزرگان توجه میکنیم. و همچون یک سکولار  و نه حتی کاملا با معیار های ان  رفتار می کنیم.حکومت ما نوعی حکومت تیو کراسی است.یا لا اقل میشه ادعا کرد بعد از واتیکان که نوع ناقصی از حکومت تیوکراسی مسیحی در جهان به شمار میره  ایران تنها کشور تیوکراسی جهان  لا اقل در بعضی اصول اولیه اون است.اینجا تیوکراسی رابه معنای  حکومت با ساختار دینی theocracy    و در مقابل دولت سکولار و تفکر سکولاریستی secularism  اوردم. به هر حال با همه ادعا هایی که دارم و داریم  کمتر توجهی به لایه های

درونی و عمیق دین و اندیشه های ناب اون داریم و بیشتر توجهمون به ظاهر دین و لایه های بیرونی  و قشری اون جذب شده که متاسفانه این لایه ها هم بعضا از خطا و اشتباه و انحراف در امان نمانده اند .  و متاسفانه در بعضی جاها امیخته با سطحی نگری  شده اند .

  

نمی دانم .  اما فکر می کنم نهج البلاغه قانون اساسی تفکر شیعی است . این کتاب ارزشمند پیرامون همه مسایلی    که در  زندگی  انسان  باید  به ان  توجه بشه   گفتگو میکنه . و واقعا راه حل ارایه میکنه .

 در این ماه عزیز باید روح خودم را شستشو می دادم . فرصت هایی که گذشت از دست رفت و انچه که

باقی ماند فرصتهای اندک اینده است. که چون ماهی در دست گریزان است  .  اره   باید خودمون را شستشو بدیم  روحمون را 

احساسمون را

و همه ان چه که هویت ما را می سازه....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 12:9 توسط بشیر آزادپور |

هر کس چهرهای دارد که نمی تواند از ان کسی باشد جز خود او

و خود نمی تواند چهره دیگری داشته باشد

همه چهره ها همیشه درستند

زندگی هرگز اشتباه نمی کند...

                                                                 فدریکو فلینی

                                                           فیلمساز شهیر ایتالیایی

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 3:49 توسط بشیر آزادپور |

سلام...

از این به بعد قصد دارم هر از گاهی اطلاعاتی را به مرور در زمینه سینما و تلویزیون در وبلاگ حوض فیروزه بگذارم . که امید وارم برای علاقه مندان به این زمینه های هنری مفید باشه.

امشب تاریخچه مختصری از ورود سینما به ایران و سیر تحول ان در ایران را به اختصار می نویسم: 

............................................................................... 

ورود اوليـن دستـگاه سيـنـماتـوگراف به ايران در سال 1279 هـجري خـورشيـدي توسط مظـفرالدين شاه سر آغـازي براي سيـنـماي ايران به حساب مي آيد، هـر چـند ساخـت اولين سالن سـيـنماي عـمومي تا سال 1291 اتـفاق نـيـفـتاد. تا سال 1308 هـيچ فـيلم ايراني ساخته نـشد و اندک سيـنـماهاي تاسيـس شده به نمايش فـيلم هاي غـربي که در مواردي زيـر نويـس فارسي داشتـند مي پرداخـتـند.  اولـين فـيلم بلـند سيـنـمايي ايران به نام " آبي و رابي " در سال 1308 توسط آوانس اوگانـيانس، با فـيلمبرداري خان بابا معـتـضدي ساخته شد. 

در سال 1311 شمسي اولين فـيلم ناطـق ايراني به نام " دخـتر لر " توسط " عـبدالحـسين سـپـنـتا " در بمبئي ساخـته شد.  استـقـبالي که از اين فـيلم شد، مقـدمات ساخت چـند فـيلم ايراني ديگر را فراهـم کرد.  تغـيـير جو سياسي کشور طي سالهاي 1315 تا 1327 و اعـمال سانسور شديد و مواجهـه با جـنگ جهـاني دوم فعـاليـت سيـنماي نوپاي ايران را با رکود مواجـه ساخت.  هـر چـند نـبايد از نظـر دور داشت که تا اين دوره هـنوز سـيـنما در ايران جـنبه عـمومي نـيافـته بود و استـفاده از معـدود سيـنماهاي موجود در تهـران و شهـرهاي بزرگ، تـقريـبا مخـتص اشراف و اقشار خاصي از جامعـه بود.  از طرف ديگر در بـين سازندگان فـيلم نـيز خط فکري خاصي وجود نـداشت و به جز سپـنـتا که به دليل ويـژگي هاي فرهنگي وي عـناصر ادبـيات کهـن ايران در ساخـته هاي وي به چـشم مي خورد، در بـقـيه موارد فـيلم هاي ساخـته شده عـمد تاً اقـتـباسي ناشيانه از فيلمهاي خارجي بود.

در سالهاي بعـد از 1322 فعـاليت هاي فـيلمسازي به دلـيل تاًسيس چـند شرکت سـينمايي توسط تعـدادي سرمايه گذار و هـمچـنـين عـمومي تر شدن سيـنما در بـين مردم، گسترش يافت.  اما متاًسفـانه از آنجايي که در اين گسترش توجه به درآمد و سود حاصل از سرمايه گذاري از يک طرف و وضعـيت سياسي جامعـه از بعـد از کودتاي 28 مرداد و تحديد آزاديهـا، يعـني مهـمترين عـنصر توسعـه فرهنگي، سيـنماي ايران عـمدتاً با محصولاتي عـوام پسنـد و بي محتوا مواجه شد و اين عـناصر جزو سنت رايج فـيلم سازي در اين دوره گرديد.  خوشبخـتانه در سالهاي بعـد با فعـاليت فيـلمسازاني چـون ، هـوشنگ کاووسي، فرخ غـفاري، ابراهـيم گـلستان، مسعـود کـيميايي، داريوش مهـرجويي، فريـدون رهـنما و عـلي حاتمي... جريان فرهنگي تازه اي در فـيلمسازي ايران آغـاز گشت، که تا حدودي جدا از سنت رايج عـوام پسندانه در ايران اقدام مي نمود.

هـمچنـين تاًسيس کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان در سال 1348 هـجري خورشيدي فرصت مناسبـي براي شکل گيري سيـنماي فرهـنگي در ايران شد.  همکاري يونسکو با اين کانون به عـنوان توزيع کننده فـيلم هاي کودکان در ايران با اعـزام نورالدين زرين کلک به بلژيک عـملي گرديد، تاثير مهـمي بر ارتـقاء سطح فرهـنگي کانون گذاشت.  جريان فرهـنگي شکل گرفته از سوي سيـنما گران نامـبرده همراه با ايجاد کانون پرورش فکري و هـمچـنـين کاهـش استـقبال عـمومي از عـناصر سرگرم کننده اي چون خشونت، سکس، جاهل مسلکي در بـين اقشار جوان و بخصوص قشر تحـصيـلکرده کشور عـواملي بودند دست در دست هم جريان نو و سازنده اي را در سيـنماي ايران طي سالهاي 50 تا 57 به وجود آوردند.  بهـرام بـيضايي، عـباس کيارستمي، خسرو سيـنايي، کامران شيردل، داريوش مهـرجويي، ناصر تـقـوايي، عـلي حاتمي، امير نادري و ... از افرادي بودند که با بهـانه هاي غـير مادي نـقـش اساسي در اين جريان داشتـند و مقـدماتي را فراهـم نمودند تا سيـنماي ايران گام هاي افـتخار آفريني را در سالهـاي بعـد بر دارد.

بعـد از انـقلاب طي سالهاي 1357 تا 1362 بدليـل نـبودن ضوابط تدوين شده فـيلمسازي، سيـنماي ايران تـقريـبا در وضعـيـتي نابساماني بسر مي برد. پس از سال 1362 با تدوين ضوابط فـيلمسازي که با توجه به شرايط پس از انـقـلاب تـنـظيم شده بود، عـناصري چون خشونت و سکس را اجباراً از سيـنماي ايران خارج ساخت و از طرف ديگر به دليل مصادره بسياري از سيـنماها و شرکت هاي توليد فـيلم و اعـمال نظارت دولتي بر آنها به طور غـير مستـقـيم نـقـش عـامل سودآوري در سيـنما کمرنگ تر شد.  اين عـوامل همراه با تکامل کيفي فـيلمسازان دهـه پنجاه چون کيارستمي، بـيضايي، مهـرجويي و ... تاثـير مثـبتي بر روند فـيلمسازي در ايران گذاشت که با توجه به محـدوديت ها، محـصولات بديعي را آفريـدند و تحـسيـن منـتـقـدان جهـاني را به هـمراه داشت.  در اين دوره فـيلمسازان جواني با تمايلات مخـتـلف پا به عـرصه فـيـلمسازي گذاشتـند و به مرور با مطالعـه و پـشتکار توانـستـند به صورتي هـنرمندانه عـناصر اين هـنر را بکار بگيرند، نـقـش موًثري در اين تحـول ايـفا نمودند....

 

.......................................................................

 

به مرور در روزهای اتی این مطالب را ادامه می دهیم..... 

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:47 توسط بشیر آزادپور |

 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:51 توسط بشیر آزادپور |

 سلام...

دکتر شریعتی یکی از بزرگترین اندیشمندانیست که در رشد فکری نسل معاصر نقش بزرگ و غیر غابل انکاری را ایفا می کند. اندیشه های ان معلم بزرگ سالهای متمادی   ساختارهای فکری دختران وپسران سرزمین من را با نابترین و عمیق ترین اندیشه های انسانی و اجتماعی نسل بشر اشنا نمود . امروزه اگر

 نسل من نگاه واقعبینانه تری به واقعیات جهان پیرامون خود دارد بی شک مدیون افکار ان معلم  بزرگ

و اندیشمندانی چون  اوست.

 نوشته کوتاهی از دکتر علی شریعتی که نمایانگر نوع نگاه اوست از پی می اید. امید که  نگاه  ما  امتداد 

نگاه ان بزرگان باشد:

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او

یکریز و پی در پی

دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را....

                                                                                

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 15:47 توسط بشیر آزادپور |

 

سلام...

امروز یک داستان کوتاه از هاینریش بل انتخاب کردم به اسم:

بچه ها هم غیر نظامی اند        

امید وارم خوشتون بیاد................                                        

 

نگهبان با ناراحتي گفت:« نمي شه!»

پرسيدم:« چرا نمي شه؟»

«چون ممنوعه!»

«چرا ممنوعه؟»

«چون ممنوعه، بابا جون، واسه ي مريضا بيرون رفتن ممنوعه!»

با غرور گفتم:«اما من... من جزو زخميام.»

نگهبان نگاه تحقیرآمیزی به من كرد و گفت:«حتماً اولين باريه كه زخمي مي شي، وگرنه مي دونستي كه زخميا هم جزو مريضان. خوب حالا ديگه برو!»

اما من نمي توانستم اين را بپذیرم.

گفتم:« منو درك كن دیگه! فقط مي خوام از اون دختره كه اونجاس شيريني بخرم.»

و به بيرون اشاره كردم، همان جایی كه يك دخترک زيبای روس در برف و بوران ايستاده بود و شيريني مي فروخت.

گفت:«زود باش برو تو

برف، آرام روي گودال هاي بزرگ آب در حياط سياه مدرسه مي نشست. دخترك با بردباري آنجا ايستاده بود و مدام با صدای آهسته داد می زد:« شيرينيه... شيريني...»

به نگهبان گفتم:«واي! دهنم آب افتاد، بذار اون بچه بياد تو ديگه!»

«راه دادن غيرنظامي ها ممنوعه!»

گفتم:«ای بابا! ولي اون فقط يه بُچّه اس!‌»

دوباره نگاه تحقيرآميزي به من كرد و گفت:« بچه ها اصلاً هم غيرنظامي نيستن. غیر از اینه؟»

صحنه ي یاس انگيزي بود. در خيابان خلوت و تاريك لايه نازكي از برف زمين را پوشانده بود و دخترک تنهای تنها آنجا ایستاده بود و با آن كه هيچ كس از آنجا نمی گذشت، مدام داد مي زد:« شيريني...!»

مي خواستم خارج شوم؛ اما نگهبان به سرعت آستينم را گرفت و عصباني شد. داد زد:« هي!‌ حالا زود گورتو گم كن وگرنه ميرم گروهبانو ميارم.»   

با عصبانيت گفتم:« تو يه گوساله اي!»

نگهبان با خرسندي گفت:«آره!‌ هر كي وظيفه شناس باشه واسه شماها يه گوسالس.»

نيم دقيقه اي در كوران برف ايستادم و تبديل شدن دانه هاي سفيد برف را به لكابه هاي تيره تماشا كردم. سراسر حياط مدرسه پر از چاله هاي آب بود و بين آنها برامدگي هاي سفيد و كوچكي مانند شكر بوجود آمده بود. ناگهان متوجه شدم كه دخترك زيبا به من چشمكي زد و با بي تفاوتي به طرف پايين خيابان راه افتاد. به سمت قسمت داخلي ديوار رفتم. با خودم فكر كردم:« مزخرفه! واقعاً‌ مگه من مريضم؟»

بعد متوجه شدم نزديك توالت عمومي حفره ي كوچكي در ديوار وجود دارد و دخترك با شيريني هايش جلوي آن ايستاده است. در اين قسمت نگهبان نمي توانست ما را ببيند. با خودم گفتم:«اميدوارم پيشوا از وظيفه شناسيت قدرداني كنه.»

شيريني ها خوشمزه به نظر مي رسيدند: نان بادامي، شيريني كره اي، كلوچه و نان گردويي هايي كه از چربي برق مي زدند. از آن بچه پرسيدم:« اينا چنده؟»

او خنديد، سبدش را جلوي من گرفت و يا صداي بچگانه و نازكش گفت:« هر كدوم سه و نيم مارك.»

«دونه اي؟»

سرش را تكان داد و گفت:« بله.»

برف روي گيسوان لطيف و بورش مي باريد و دانه هاي ليز و نقره اي اش روي موهاي او مي پاشيد. لبخندش واقعاً‌ دلنشین بود. خيابان تاريك پشت سر دخترك كاملاً خلوت بود و دنيا مرده به نظر مي رسيد. يك كلوچه برداشتم و پولش را دادم. خيلي خوشمزه بود. از آرد بادام و شكر درست شده بود. با خودم گفتم:«آهان! واسه همينه، قيمت اينا هم مث بقيه اس!»

دخترک لبخند زد.

 پرسيد:« خوشمزس؟ خوشمزس؟»   ‌                            

فقط سرم را به علامت تاييد تكان دادم: سرما اصلاً مرا آزار نمی داد. دور سرم باند ضخيمي بسته بودم و مثل تئودور كرونر[1] به نظر مي رسیدم. يك شيريني كره اي ديگر را هم امتحان كردم و گذاشتم آن شيريني خوشمزه آرام در دهانم آب شود. دوباره آب از دهانم راه افتاد. آرام گفتم:« بيا! من همه رو مي خرم، چند تا شيريني داري؟»

در حالي كه داشتم يك شيريني گردويي را قورت مي دادم، او به دقت با انگشت اشاره ي ظريف و كوچكش كه كمي كثيف شده بود، شروع به شمردن كرد. آنجا خيلي ساكت بود و به نظرم مي آمد، در آسمان توري نازك و لطيف از دانه هاي برف درست شده است. او خيلي آرام مي شمرد و چند بار هم اشتباه كرد. من با كمال آرامش كنارش ايستاده بودم و دو شيريني ديگر هم خوردم. كمي بعد ناگهان چشم هايش را به من دوخت. با چشم هاي وحشت زده اش طوري به من خيره شد كه سیاهی چشم هايش كاملاً‌ رو به بالا قرار گرفت. سفيدي چشم هايش مثل شير چرب به آبي كم رنگ مي زد. به زبان روسي چيزي برایم زمزمه كرد، اما من لبخندزنان شانه هايم را بالا انداختم و بعد او خم شد و با انگشت كوچك و كثيفش روي برف ها نوشت:45. پنج اسكناس ديگري هم كه داشتم، اضافه به او دادم و گفتم:« سبدو بده به من، باشه؟»

او سرش را به علامت موافقت تكان داد و با احتياط سبد را از داخل حفره ي ديوار به من داد. من هم دستم را بيرون كردم و دو عدد اسكناس صد ماركي به او دادم. ما به اندازه ي كافي پول داشتيم. روس ها براي يك پالتو 700  مارك مي دادند و طي سه ماه ما جز چرك و خون چيزي نديده بوديم. آرام گفتم:« فردا هم بيا، باشه؟» اما او ديگر به حرفم گوش نداد و خيلي سريع از آنجا دور شد و هنگامي كه من با ناراحتي سرم را از شكاف ديوار بيرون بردم، او ديگر از نظر محو شده بود و من تنها آن خيابان ساكت روسيه را مي ديدم. تاريك و كاملاً‌ خلوت بود. به نظر مي رسيد، برف آرام آن خانه ها را كه پشت بام هايي صاف داشتند، مي پوشاند. مدتي مانند حيواني كه با چشماني غمگين از درون قفس به بيرون نگاه مي كند، آنجا ايستادم و تازه هنگامي كه حس كردم گردنم خشك شده، سرم را به داخل زندان آوردم و بعد متوجه شدم كه همانجا از گوشه اي، بوي بدي به مشام مي رسد، بوي دستشویی عمومي. شيريني هاي كوچك و قشنگ همه با خامه ي نازكي از جنس برف پوشيده شده اند. با خستگي سبد را برداشتم و به طرف خانه رفتم. سردم بود. واقعاً‌ مثل تئودور كورنر به نظر مي رسيدم و مي توانستم يك ساعت در برف بايستم. اما راه افتادم؛ چون بايد به جايي مي رفتم. آدم بايد به همان جايي برود كه بايد. نمي توان ايستاد و گذاشت برف همه جاي آدم را بپوشاند. بايد به سمت و سويي رفت، حتي اگر زخمي باشی و در كشوري غريب و بسيار تاريك بسر ببری...  

 


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 9:2 توسط بشیر آزادپور |

 سلام شاپری....

شب عجیبیه امشب

شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان

شبی که مرد بی نهایت تاریخ   علی  ارامش شبهای اسمان را مهمان چشمهایش یافت

شبی که ستاره ها انقدر امدند پایین  که اگر دست دراز کنی یک دنیا ستاره  می چینی

امشب ماهی های حوض فیروزه میان نیلی اسمان وزمین چشم به پشت بام یک وجب

مانده به اسمان دوخته اند.

امشب یاد شب رویایی چند ماه پیش افتادم.

نمی دانم یادت هست؟یا نه؟

به صحرا شدم عشق باریده بود و عطر نگاه تو پیچیده بود

یادت هست؟چشمم که به حرم افتاد حس عجیبی پیدا کردم.

بغضی که انگار می خواست بیاید و تردید می کرد

گفتم خاک پای تو سرمه چشمهای ماست

عطربهشتی حریم تو ارزوی دیرینه ماست

و بغضی که گلو را می گیرد در نخستین دیدارت شهد شیرین بال فرشته هاست.

نظری کن.

افتاب لب بوم غرور ادمهایی است که عجیب چشم به نگاه تو دوخته اند

زمزمه لبها   این شبها 

عجیب ورد عشق تو را میخوانند

دلمان گرفته است

نظری کن

 که این نگاه

 همه ارزوهای زمین را به حوض فیروزه ای اسمان بهشت می برد.

پر پر وازمان انگار سالهاست شکسته....

نمی دانم چرا؟

به شاپری گفتم:

کبوترهای حرم ادمهای خوب گذشته های دورند

ادمایی که وقتی رفتند به شکل کبوترهای سفید دوباره باز میگردند.

ای کاش یک روز ما هم کبوترهای سفید حرمت بشیم.

شاپری

 شاید باور نکنی

امشب اما

 برادرم را به شکل کبوتر سفیدی دیدم که انگار گوشه ی  حرم نشسته بود و

 ما را نگاه میکرد.

ومن در رویاهای هر شبم به او گفتم:

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی اب است.

نسیم ارام می وزید. باد میرفت به سر وقت چنار

چشمهایم را می بندم

حالا تنها

صداست و حضورخلوت سکوت.

وصدای ارام بالهای همان کبوتر سفید

که

گوشه ای نشسته بود وحالا نمی دانم به کجا پرواز کرد و رفت

و ما را اینجا

                 شاپری

روی زمین جا گذاشت و رفت.....

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 3:42 توسط بشیر آزادپور |