چند ماهی است به روز نکرده ام . این مدت مشغول کار بر روی فیلم جدیدم بودم که اسمش رهاست و قراره به زودی از تلویزیون پخش بشه . همینطور در این مدت خدا به من و همسرم لطف بزرگی کرد و ما صاحب فرزندی شدیم که اسمش را امیر علی گذاشتیم که امیدوارم خدا به حرمت صاحب اسمش همیشه مراقب اون باشه و لحظه ای او را به حال خودش وا نگذاره .
پست اولم را بعد از این مدت نسبتا طولانی اختصاص میدهم به فیلم رها و برخی بازتابهای مطبوعاتیش.


يك پروژه ملي در تله فيلم "رها" تصوير مي شود
با پايان تصويربرداري در تهران و كيش، تله فيلم "رها" درباره يك پروژه ملي آماده نمايش مي شود. به گزارش فارس، تصويربرداري تله فيلم "رها" اخيرا در تهران و جزيره كيش انجام شده است. حدود 90 درصد اين تله فيلم در جزيره كيش و 10درصد در تهران مقابل دوربين رفته است. قصه اين تله فيلم، درباره "رها" مهندس ناظر يك پروژه ملي در جزيره كيش است.در حساس ترين مرحله تحقيقات، هم زمان با تلاش گروهي براي به دست آوردن اطلاعات، كل اطلاعات ناپديد مي شوند و اين سرآغاز ماجرا براي "رها" است. در اين تله فيلم، "يك پروژه ملي در تله فيلم "رها" تصوير مي شود
با پايان تصويربرداري در تهران و كيش، تله فيلم "رها" درباره يك پروژه ملي آماده نمايش مي شود. به گزارش فارس، تصويربرداري تله فيلم "رها" اخيرا در تهران و جزيره كيش انجام شده است. حدود 90 درصد اين تله فيلم در جزيره كيش و 10درصد در تهران مقابل دوربين رفته است. قصه اين تله فيلم، درباره "رها" مهندس ناظر يك پروژه ملي در جزيره كيش است.در حساس ترين مرحله تحقيقات، هم زمان با تلاش گروهي براي به دست آوردن اطلاعات، كل اطلاعات ناپديد مي شوند و اين سرآغاز ماجرا براي "رها" است. در اين تله فيلم، "شيوا بلوريان " رامتين خداپناهي " و " قاسم زارع " نقش ايفا كرده اند. عوامل پروژه "رها" عبارتند از: تهيه كننده و كارگردان: بشير آزادپور، نويسنده: الهه سلاح ورزي، مدير فيلمبرداري: فرهاد كنعاني، طراح لباس: كيوان ذوالفقاري، طراح صحنه: بشير آزادپور، مدير توليد: فريدون ساجدي، برنامه ريز: طاهر احمدي، گريم: زهره سيه پوش، صدابردار: ياشار پاكروان، منشي صحنه: سارا رضايي، تدوين: بشيرآزادپور و رعنا سعادت نژاد موسيقي متن: رضا خبيري. بازيگران: شيوا بلوريان، رامتين خداپناهي، قاسم زارع، صديقه كيانفر، اتابك نادري، مهناز غمخوار و مسعود جاوداني.

|
منبع خبر خبرگزاری فارس | |
|
|
خبرگزاري فارس: با پايان تصويربرداري در تهران و كيش، تلهفيلم «رها» درباره يك پروژه ملي آماده نمايش ميشود. |

به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، تصويربرداري تلهفيلم «رها» اخيرا در تهران و جزيره كيش انجام شده است. حدود نود درصد اين تلهفيلم در جزيره كيش و ده درصد در تهران جلوي دوربين رفته است.
قصه اين تلهفيلم، درباره «رها» مهندس ناظر يك پروژه ملي در جزيره كيش است. در حساسترين مرحله تحقيقات، همزمان با تلاش گروهي براي بهدست آوردن اطلاعات، كل اطلاعات ناپديد ميشوند و اين سرآغاز ماجرا براي «رها» است...
تهيهكننده و كارگردان: بشير آزادپور، نويسنده: راهله سلاحورزي، مدير فيلمبرداري: فرهاد كنعاني، طراح لباس: كيوان ذوالفقاري
طراح صحنه: بشير آزادپور، مدير توليد: فريدون ساجدي، برنامهريز: طاهر احمدي، گريم: زهره سيهپوش، صدابردار: ياشار پاكروان، منشي صحنه: سارا رضايي، تدوين: بشير آزادپور، صداگذاري: رعنا سعادتنژاد، موسيقي متن: رضا خبيري، بازيگران: شيوا بلوريان، رامتين خداپناهي،
قاسم زارع، صديقه كيانفر، اتابك نادري، مهناز غمخوار، مسعود جاوداني.

يك پروژه ملي در تلهفيلم «رها» تصوير ميشود

به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، تصويربرداري تلهفيلم «رها» اخيرا در تهران و جزيره كيش انجام شده است. حدود نود درصد اين تلهفيلم در جزيره كيش و ده درصد در تهران جلوي دوربين رفته است.
قصه اين تلهفيلم، درباره «رها» مهندس ناظر يك پروژه ملي در جزيره كيش است. در حساسترين مرحله تحقيقات، همزمان با تلاش گروهي براي بهدست آوردن اطلاعات، كل اطلاعات ناپديد ميشوند و اين سرآغاز ماجرا براي «رها» است...
در اين تلهفيلم، «شيوا بلوريان» نقش رها و «رامتين خداپناهي» نقش مهندس امين را ايفا كردهاند.
عوامل اجرايي پروژه «رها» عبارتند از:
تهيهكننده و كارگردان: بشير آزادپور، نويسنده: الهه سلاحورزي، مدير فيلمبرداري: فرهاد كنعاني، طراح لباس: كيوان ذوالفقاري
طراح صحنه: بشير آزادپور، مدير توليد: فريدون ساجدي، برنامهريز: طاهر احمدي، گريم: زهره سيهپوش، صدابردار: ياشار پاكروان، منشي صحنه: سارا رضايي، تدوين: بشير آزادپور، صداگذاري: رعنا سعادتنژاد، موسيقي متن: رضا خبيري، بازيگران: شيوا بلوريان، رامتين خداپناهي،
قاسم زارع، صديقه كيانفر، اتابك نادري، مهناز غمخوار، علي جاوداني.

![]()
شيوا بلوريان
بازي در "رها" با ديگر نقش هايم تفاوت دارد
شيوا بلوريان تفاوت نقش خود را در "رها" يکي از دلايل حضور در اين فيلم 90 دقيقه اي دانست که برايش جاي کار داشت.
شيوا بلوريان درباره نقش خود در فيلم تلويزيوني "رها" به خبرنگار مهر گفت: در اين فيلم نقش محوري را بازي مي کنم که بعد از مطالعه فيلمنامه احساس کردم نقش جاي کار دارد و جنس آن با ديگر نقش هايم تفاوت دارد. نقش هم تحرک دارد هم عاشقانه و عاطفي است.
وي در ادامه افزود: از سوي ديگر تاثيرگذاري نقش در قصه هم برايم اهميت داشت، چون در طول قصه رها از سوي افرادي تحت تعقيب قرار مي گيرد. در واقع رها از آن نقش ها است که بازيگر علاقمند به ايفاي چنين نقشي است و اين موقعيت براي من در فيلم "رها" فراهم شد.
بلوريان در نمايي از فيلم "رها"
فيلم تلويزيوني "رها" به تهيه کنندگي و کارگرداني بشير آزادپور و بر مبناي فيلنامه الهه سلاح ورزي در تهران و کيش تصويربرداري شده و هم اکنون مراحل فني را سپري مي کند. رامتين خداپناهي، قاسم زارع، صديقه کيانفر، اتابک نادري، مهناز غمخوار و علي جاوداني ديگر بازيگران اين پروژه هستند.
داستان فيلم "رها" درباره رها مهندس ناظر يک پروژه ملي در جزيره کيش است. در حساس ترين مرحله تحقيقات، هم زمان با تلاش گروهي براي به دست آوردن اطلاعات، کل اطلاعات ناپديد مي شوند و ...
عوامل اين پروژه عبارتند از مدير تصويربرداري: فرهاد کنعاني، طراح لباس: کيوان ذوالفقاري، طراح صحنه و تدوين: ب. آزادپور، مدير توليد: فريدون ساجدي، برنامه ريز: طاهر احمدي، گريم: زهره سيه پوش، صدابردار: ياشار پاکروان، منشي صحنه: سارا رضايي، صداگذاري: رعنا سعادت نژاد و موسيقي متن: رضا خبيري.
پايان تصويربرداري در تهران و كيش، تلهفيلم «رها» درباره يك پروژه ملي آماده نمايش ميشود.به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، تصويربرداري تلهفيلم «رها» اخيرا در تهران و جزيره كيش انجام شده است. حدود نود درصد اين تلهفيلم در جزيره كيش و ده درصد در تهران جلوي دوربين رفته است.
قصه اين تلهفيلم، درباره «رها» مهندس ناظر يك پروژه ملي در جزيره كيش است. در حساسترين مرحله تحقيقات، همزمان با تلاش گروهي براي بهدست آوردن اطلاعات، كل اطلاعات ناپديد ميشوند و اين سرآغاز ماجرا براي «رها» است...
در اين تلهفيلم، «شيوا بلوريان» نقش رها و «رامتين خداپناهي» نقش مهندس امين را ايفا كردهاند.
عوامل اجرايي پروژه «رها» عبارتند از:
تهيهكننده و كارگردان: بشير آزادپور، نويسنده: راهله سلاحورزي، مدير فيلمبرداري: فرهاد كنعاني، طراح لباس: كيوان ذوالفقاري
طراح صحنه: بشير آزادپور، مدير توليد: فريدون ساجدي، برنامهريز: طاهر احمدي، گريم: زهره سيهپوش، صدابردار: ياشار پاكروان، منشي صحنه: سارا رضايي، تدوين: بشير آزادپور، رعنا سعادتنژاد، موسيقي متن: رضا خبيري، بازيگران: شيوا بلوريان، رامتين خداپناهي،
قاسم زارع، صديقه كيانفر، اتابك نادري، مهناز غمخوار،مسعود جاوداني
فیلم سینمایی «درباره الی» ساخته اصغر فرهادی جایزه خرس نقرهای بهترین کارگردانی پنجاه و نهمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم برلین را از آن خود کرد.
به گزارش سرویس هنرآفتاب، مراسم اعطای جوایز جشنواره برلین 2009 لحظاتی پیش در کاخ برلیناله برگزار شد و هیئت داوران بخش مسابقه بینالملل به ریاست تیلدا سوئینتن بازیگر بریتانیایی، اصغر فرهادی را برای کارگردانی فیلم «دربارهالی» شایسته دریافت جایزه خرس نقرهای دانست.
فرهادی پس از دریافت جایزه ضمن تشکر از گروه تولید «دربارهالی» با اشاره به اینکه خود را برای سخنرانی آماده نکرده بود، افزود: خدا را سپاس میگویم که اگر او یاری نمیکرد من اینجا نبودم. از مردم سرزمینم هم یاد میکنم که شما کمتر تصویر دقیقی از آنها دارید.
ترانه علیدوستی، مانی حقیقی، گلشیفته فراهانی، مریلا زارعی، رعنا آزادیور، احمد مهرانفر، صابر ابر و پیمان معادی در «درباره الی» بازی کردهاند که چهارمین فیلم فرهادی پس از «رقص در غبار»، «شهر زیبا» و «چهارشنبهسوری» است.
جایزه خرس طلایی جشنواره برلین 59 از آن فیلم «شیر اندوه» به کارگردانی کلودیا یوسا از اسپانیا و پرو شد. این فیلم داستان زنی را به تصویر میکشد که سالها پس از درگیریهای خشونتبار داخلی در پرو در دهههای 1980 و 1990 رازی با خود دارد و ترسی که باید با آن روبرو شود.
جایزه بزرگ هیئت داوران به طور مشترک به دو فیلم «گیگانته» آدریان بینیز از اروگوئه، آرژانتین، آلمان و اسپانیا و «هر کس دیگر» ساخته مارن آده از آلمان اعطا شد. «گیگانته» جدا از جایزه بزرگ هیئت داوران جوایز دو بخش بهترین فیلم اول و جایزه آلفرد بائر را نیز دریافت کرد.
فیلم داستان یک نگهبان 35 ساله تنها را به تصویر میکشد که دلباخته یک زن نظافتچی است. هیئت داوران «گورگیاه» آندری وایدا از لهستان را نیز به عنوان دیگر برنده جایزه آلفرد بائر برگزید. فیلم جدید وایدا بر مبنای داستانی کوتاه از یاروسلاو ایواسکیویچ نویسنده معروف لهستانی ساخته شده و درباره همسر یک پزشک در سالهای 1950 است.
جایزه خرس نقره بهترین فیلمنامه به «پیامآور» ساخته اورن موورمن از آمریکا رسید و «کاتالین وارگا» ساخته پیتر استریکلند از رومانی، بریتانیا و مجارستان جایزه خرس نقرهای بهترین دستاورد هنری را دریافت کرد.
سوتیگوی کویاته بازیگر اهل مالی برای بازی در «رود لندن» به کارگردانی رشید بوغریب از الجزایر، فرانسه و بریتانیا جایزه خرس نقره بهترین بازیگر مرد را برد و خرس نقره بهترین بازیگر زن به بریژیت مینیشمایر برای فیلم «هر کس دیگر» رسید.
بنابر این گزارش، پنجاه و نهمین جشنواره فیلم برلین پنجشنبه پنجم فوریه با فیلم «بینالملل» ساخته توم فیلم سینمایی «درباره الی» ساخته اصغر فرهادی جایزه خرس نقرهای بهترین کارگردانی پنجاه و نهمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم برلین را از آن خود کرد.
به گزارش سرویس هنرآفتاب، مراسم اعطای جوایز جشنواره برلین 2009 لحظاتی پیش در کاخ برلیناله برگزار شد و هیئت داوران بخش مسابقه بینالملل به ریاست تیلدا سوئینتن بازیگر بریتانیایی، اصغر فرهادی را برای کارگردانی فیلم «دربارهالی» شایسته دریافت جایزه خرس نقرهای دانست.
فرهادی پس از دریافت جایزه ضمن تشکر از گروه تولید «دربارهالی» با اشاره به اینکه خود را برای سخنرانی آماده نکرده بود، افزود: خدا را سپاس میگویم که اگر او یاری نمیکرد من اینجا نبودم. از مردم سرزمینم هم یاد میکنم که شما کمتر تصویر دقیقی از آنها دارید.
ترانه علیدوستی، شهاب حسینی، مانی حقیقی، گلشیفته فراهانی، مریلا زارعی، رعنا آزادیور، احمد مهرانفر، صابر ابر و پیمان معادی در «درباره الی» بازی کردهاند که چهارمین فیلم فرهادی پس از «رقص در غبار»، «شهر زیبا» و «چهارشنبهسوری» است.
جایزه خرس طلایی جشنواره برلین 59 از آن فیلم «شیر اندوه» به کارگردانی کلودیا یوسا از اسپانیا و پرو شد. این فیلم داستان زنی را به تصویر میکشد که سالها پس از درگیریهای خشونتبار داخلی در پرو در دهههای 1980 و 1990 رازی با خود دارد و ترسی که باید با آن روبرو شود.
جایزه بزرگ هیئت داوران به طور مشترک به دو فیلم «گیگانته» آدریان بینیز از اروگوئه، آرژانتین، آلمان و اسپانیا و «هر کس دیگر» ساخته مارن آده از آلمان اعطا شد. «گیگانته» جدا از جایزه بزرگ هیئت داوران جوایز دو بخش بهترین فیلم اول و جایزه آلفرد بائر را نیز دریافت کرد.
فیلم داستان یک نگهبان 35 ساله تنها را به تصویر میکشد که دلباخته یک زن نظافتچی است. هیئت داوران «گورگیاه» آندری وایدا از لهستان را نیز به عنوان دیگر برنده جایزه آلفرد بائر برگزید. فیلم جدید وایدا بر مبنای داستانی کوتاه از یاروسلاو ایواسکیویچ نویسنده معروف لهستانی ساخته شده و درباره همسر یک پزشک در سالهای 1950 است.
جایزه خرس نقره بهترین فیلمنامه به «پیامآور» ساخته اورن موورمن از آمریکا رسید و «کاتالین وارگا» ساخته پیتر استریکلند از رومانی، بریتانیا و مجارستان جایزه خرس نقرهای بهترین دستاورد هنری را دریافت کرد.
سوتیگوی کویاته بازیگر اهل مالی برای بازی در «رود لندن» به کارگردانی رشید بوغریب از الجزایر، فرانسه و بریتانیا جایزه خرس نقره بهترین بازیگر مرد را برد و خرس نقره بهترین بازیگر زن به بریژیت مینیشمایر برای فیلم «هر کس دیگر» رسید.
بنابر این گزارش، پنجاه و نهمین جشنواره فیلم برلین پنجشنبه پنجم فوریه با فیلم «بینالملل» ساخته توم تیکور آغاز شد و فردا به پایان میرسد. ایزابل کویشی، گاستون کابوره از بورکینافاسو، هنینگ مانکل نویسنده سوئدی، کریستف شلینگنزیف کارگردان تئاتر و اپرا از آلمان، وین ونگ کارگردان متولد هنگ کنگ و آلیس واترز نویسنده آمریکایی دیگر اعضا هیئت داوران این بخش بودند.
امسال در مجموع 386 فیلم در بخشهای مختلف جشنواره برلین نمایش داده شد. «برف» آیدا بگیچ و «نیلوفر» سبینه الجمایل که هر دو با مشارکت ایران ساخته شدهاند، به ترتیب در بخش نسل 14 سال به بالا و سنین کودکستان به بالا جشنواره برلین به نمایش درآمدند.
تیکور آغاز شد و فردا به پایان میرسد. ایزابل کویشی، گاستون کابوره از بورکینافاسو، هنینگ مانکل نویسنده سوئدی، کریستف شلینگنزیف کارگردان تئاتر و اپرا از آلمان، وین ونگ کارگردان متولد هنگ کنگ و آلیس واترز نویسنده آمریکایی دیگر اعضا هیئت داوران این بخش بودند.
امسال در مجموع 386 فیلم در بخشهای مختلف جشنواره برلین نمایش داده شد. «برف» آیدا بگیچ و «نیلوفر» سبینه الجمایل که هر دو با مشارکت ایران ساخته شدهاند، به ترتیب در بخش نسل 14 سال به بالا و سنین کودکستان به بالا جشنواره برلین به نمایش درآمدند.

شاید خیلی ها مجموعه داستان های کوتاه مردی که گورش گم شد را خوانده باشند. این مجموعه داستان کوتاه اولین مجموعه منتشر شده نویسنده جوانش حافظ خیاوی است.حافظ خیاوی متولد اول دیماه سال 1352 در مشكینشهر است. او چندی پیش با انتشار اولین مجموعه داستانش (مردی که گورش گم شد) عنوان نخست جایزه «روزی روزگاری» را از آن خود کرد.این اثر توانست در مدتی کوتاه چندین بار تجدید چاپ گردد. این مجموعه به عنوان مجموعهای متفاوت با فضایی بومی و آمیخته به طنز توانست درمدتی کوتاه توجه بسیاری از مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کند. حافظ از دوستان عزیزی است که همواره خاطرش برایم گرامی است.در سفر کوتاهی که اخیرا داشتم گپ و گفت کوتاهی داشتیم در باره خودش کتابش و کارهای آینده اش به گفته خودش بهترین رمانی كه خوانده «همنوایی شبانهی اركستر چوبها» است و گلی ترقی را یکی از بهترین داستاننویسهای ایرانی میداند. او معتقد است درمجموعهی “مردی که گورش گم شد” سعی کرده از فضایی بهره ببرد که خود به خوبی میشناخته و برای دیگران تا حدودی ناشناخته بوده است و همین مسئله را یکی از دلایل توجه مخاطبین به مجموعه داستان خود میداند.
این پست را به خاطر موفقیت های اخیرش و با آرزوی توفیق های روز افزون آینده به گفتگویی که دومین جشنواره داستان های کوتاه ایرانی با او داشته اختصاص میدهم .
جناب آقای خیاوی به عنوان یک نویسندهی داستان کوتاه٬ آیا تفاوتی میان داستان کوتاه ایرانی و داستان کوتاه در معنی کلی و جهانشمول آن قائل هستید؟ اصولا تعریف شما از داستان کوتاه چیست؟
به لحاظ شیوه نگارش و اصول داستاننویسی (اگربه اصولی در این زمینه قائل بشویم) داستان ها هیچ فرقی با هم ندارند. مثل رانندگی، كه در همه جای دنیا شبیه هم است. (حال اگر در انگلیس راننده سمت راست مینشیند تفاوتی در اصل ماجرا ندارد) اما جهان داستانهای كوتاه، آیا فرقی باهم دارند یا نه و آیا به قول شما، ما بی توجه به نام نویسنده میتوانیم به جغرافیا و اقلیم نویسنده پی ببریم، به نظر میرسد كه درست است و چنین تفاوتهایی هست. هرچند نویسنده وقتی مینویسد به این فكر نمیكند كه حالا میخواهم یك داستان ایرانی بنویسم.

این تفاوت در همه اجزا و بافت و درون داستان دیده میشود، اگر داستان، داستان خوبی باشد. چون وقتی یك نویسنده دارد مینویسد از محیط اطراف، سنتها، فرهنگ و مذهب و زبان مایه میگیرد و محصول كار همه این زمینهها را منعكس می كند. اما داستانهایی هم هست كه خیلی نمیتوان این زمینههای بومی و اقلیمی را در آنها دید. به نظر بوف كور چنین داستانی باشد (البته تا آن جایی كه الان حضور ذهن دارم،چون تا به حال بوف كور را با زمینه ذهنی داستان ملی نخواندهام). بوف كور میتواند یك داستان فرانسوی یا آلمانی هم باشد كه در حدود سالهای 1920 تا 1930 نوشته شده باشد و با این همه خیلی معروف و مشهور است. در مقابل داستانهای گلی ترقی خیلی ایرانی یا تهرانی است. اما اگر تعریف دیگری برای داستان ملی قائل شویم ، به این مفهوم كه هر داستانی كه توانسته باشد عموم مردم را جذب كرده و وارد ناخود آگاه جمعی ایرانیها شده باشد، نه هیچ داستانی ملی نیست و خیلی از مردم ما از نویسندهای طراز اول مملكت خبر ندارند در صورتی كه حافظ، سعدی، مولانا و یا از معاصرها شهریار را میشناسند. برای همین به این شعرا شاعرهای ملی میشود گفت در صورتی كه به گلشیری یا گلی ترقی نمیشود “نویسنده ملی”گفت.
درباره تعریف داستان کوتاه باید بگویم كه من تعریف جدیدی كه از خودم باشد برای داستان كوتاه ندارم.شاید كمی بزرگ شوم و دراین باره فكر بیشتری كنم و به تعریفی برسم. ولی تا اطلاع ثانوی ازنظر من فرق داستان كوتاه با بلند و رمان در حجمش است. به عبارتی فعلا مقیاسم بر اساس متر است.
استفاده از مولفههای بومی در جذب مخاطب تاثیر منفی دارد یا مثبت ؟ ( منظور کم شدن خواننده به دلیل بومی شدن متن است؟)
خیلی سخت است كه آدم تصمیم بگیرد كه داستانی بنویسد و هیچ ربطی به سرزمین خودش نداشته باشد. من نمیدانم كه هدایت بوف كور را چگونه نوشته است (هرچند كه هدایت هم از سینمای اكسپرسیونیستی آلمان و ادبیات معاصر خود و فرهنگ هندی استفادهها برده است) اما بومی نوشتن یا غیر آن خیلی نباید در جذب مخاطب تاثیر داشته باشد. داستان اگر داستان خوبی باشد مخاطب هم خواهد داشت. مثل ماركز كه با آثارش خواننده در كنار داستان با فرهنگ آمریكای لاتین آشنا می شود و یا خواننده با خواندن آثار چخوف سردش می شود.
شما در مجموعه داستان مردی که گورش گم شد چه میزان از این مولفههای بومی بهره بردید؟ (مثال میزنم شاید اگر داستان “روزهات را با گیلاسش باز کن”را خوانندهای که از روزه و دیگر آداب اسلامی بیخبر است بخواند چیز زیادی دستگیرش نشود اما یک خواننده ایرانی برایش این داستان و نوع فضای بومیاش جذابیت و کشش بیشتری ایجاد کند؟)
من در داستانهایم از مولفههای بومی استفاده می كنم و شاید اساسا به خاطر همینهاست كه دارم می نویسم، یعنی داستانها و آدمهای جالبی هستند كه مدام یقه مرا میگیرند كه بیا ما را بنویس. به نظر من داستانی كه هیچ رنگ و بویی از اقلیم نویسندهاش نداشته باشد خیلی به درد خواننده نا آشنا با این فضا نخورد. البته یك رازی هم در این است كه چه قدر بومی . و اینكه نقطه اعتدال یك نویسنده بومینویس تا كجاست. داستان “آنها چه جوری میگریند” هم درباره تعزیه است و آن هم درباره تعزیهای كه به این صورتی كه ما در داستان میبینیم فقط در شهر خود ما اجرا میشود. ولی خواننده هایی با آن ارتباط برقرار كردند كه تو عمرشان تعزیه ندیده بودند. ولی خوب بعضی ها هم البته نتوانستند ارتباط برقرار كنند.

به نظر شما داستان کوتاه معاصر ایرانی( دهههای اخیر) چه تفاوتهایی نسبت به داستان کوتاه کلاسیک ایرانی (جمالزاده وآل احمد و علوی) کرده است؟
من حد اعلای داستان كوتاه امروز ایرانی را در داستانهای بیژن نجدی و گلی ترقی میدانم و به نظرم خیلی جلوتر از آثار كلاسیكهاست كه حتی قابل مقایسه نیست و یا تك و توك داستان كوتاههایی نوشته شده است كه خیلی خوب است. ولی در میان كلاسیك ها بعضی از داستانهای هدایت و بخصوص مجموعه سه قطره خون آثار قابل اعتنایی هستند.

کانال چهار تلویزیون انگلستان در این کشور به شبکه ای با گرایشهای روشنفکری ونگاهی غیر رسمی و گاه متضاد با نگاه دولت این کشور معروف است. از این رو گه گاه فیلمهای غیر متعارفی از این شبکه پخش می شودکه در نوع خود قابل توجه است.سال گذشته فیلم مرگ رییس جمهور ساخته گابریل رنج فیلمساز بریتانیایی از این شبکه به نمایش در آمد که همان زمان برنامه سینما یک آن را به نمایش گذارد.چند ماه بعد این شبکه فیلم نشان قابیل را که به جنایات سربازان انگلیسی اشغالگر در عراق می پردازد به نمایش گذارد. که ۱۹دیماه برنامه سینما یک آن را پخش نمود.

اين فيلم كه كارگرداني آن را «مارك موندن» بر عهده داشته بازيگراني چون «متیو مکنالتی»، «جرارد کرنز»، «لئو گرگوریو» و «شان دلی» به ايفاي نقش پرداخته اند.
فيلمنامه «نشان قابيل» را « مارك مرچنت» به نگارش در آورده و داستان آن در جريان اشغال عراق اتفاق مي افتد، آنجا كه سربازان انگليسي كه در بصره مستقر هستند، روحياتي آشفته و بيمارگونه دارند. آنها با شكنجه دادن بازداشت شدگان عراقي و تهيه عكس و فيلم از آنان، رفتاري غير انساني از خود بروز مي دهند. انتشار اين تصاوير از سوي سربازي كه به مرخصي رفته، رسوايي بزرگي است كه دولت مردان انگليسي اگر چه ظاهراً آن را تقبيح مي كنند، اما خود از آن آگاهند. فرجام بد شكنجه گران و دسيسه هاي مقامات عالي رتبه نگاه تلخ فيلم ساز را به اشغال عراق نشان مي دهد و همين امر سبب گرديد فيلم براي اكران خود در كشورهاي غربي دچار مشكل باشد. «نشان قابیل» با مدت زمان 90 دقيقه محصول سال2007 انگلستان است. اين فيلم درسال 2008 نامزد دریافت سه جایزه بفتا بود و در نهایت جایزه بهترین فیلم را برد. این فیلم جایزه بهترین فیلم جشنواره فیلمهای تلویزیونی مونت کارلو را نیز از آن خود کرد.
این در حالی است که براساس روایت های معتبر تاریخی که در رأس آن عهد قدیم قرار دارد، حضرت یوسف(ع) که فرزند یازدهم حضرت یعقوب(ع) است حدود سال های 1600 پیش از میلاد مسیح در سرزمین کنعان به دنیا آمد و بعد از اتفاقاتی که برایش رخ داد به مقام نیابت سلطنت مصر رسید.
این تاریخ برابر است با دوره تاریخ مصر میانه که با یک رخداد مهم تاریخی همزمان شده است.
در حدود 1674 ق.م 13 سال بعد از مرگ یکی از مقتدرترین فراعنه مصر یعنی آمنمحت سوم (با آمنهوتب ها که مربوط به دوره جدید هستنداشتباه نشود)برسر جانشینی وی نزاعی درگرفت که سرزمین بزرگ و حاصلخیز نیل را ضعیف کرد. نتیجه این ضعف حمله قبایل بیابانگرد آسیای صغیر به مصر و در دست گرفتن حکومت شد.
این حاکمان بیگانه که بیش از دو قرن بر سرزمین مصر حکومت داشتند را در تاریخ هیکسوس ها یا حکومت چوپانان می شناسند. در این دوره حکومت سختگیری های دوران فراعنه عهد قدیم را نداشت هرچند حاکم خود را به عنوان پسر خدا معرفی می کرد اما سختگیری مذهبی به شدت گذشته وجود نداشت.
به گفته بسیاری از منابع تاریخی حضرت یوسف(ع) در زمان یکی از همین پادشاهان چوپان به دربار بوتیفار عزیز مصر رسید و بعد هم توانست عزیز مصر شود.
حدود 300 سال بعد از این دوره یعنی حدود 1380 ق.م زمانی که مصریان با شکست دادن پادشاهان چوپان بار دیگر حکومت سرزمین نیل را به دست گرفتند، فرعونی به حکومت مصر رسید که ویل دورانت با استناد به منابع دست اول مصری او را شاه زندیق نامیده است که مورخان او را به نام آمنهوتب چهارم می شناسند.
او که جانشین پدرش آمنهوتب سوم شد شاعری بود که از تسلط بیش از حد کاهنان معبد آمون به تنگ آمد و خدای جدیدی را به مصر معرفی کرد به نام «آتون» و با برداشتن پسوند آمون خود را اخناتون یعنی راضی کننده آتون نامید.
اخناتون براساس مجسمه ای که از او به دست آمده است مردی لاغر اندام با پلک های بزرگ و کاسه سر دراز بوده است که به گفته برخی از منابع احتمالاً به بیماری صرع دچار بود.
او پایتخت جدیدی به نام اخناتون ساخت که در زمان بسیار کوتاهی به شهری آباد تبدیل شد. اما این پایتخت زیبا در حمله هیتی ها و جنگ های مذهبی از بین رفت.
خود اخناتون نیز در جنگ داخلی شکست خورد و در اثر شدت یافتن بیماری درگذشت و با توجه به اینکه دارای پسری نبود، دامادش توت عنخ آتون که بعدها پسوند آمون یافت (همان فرعونی که مومیایی اش در موزه بریتانیا نگهداری می شود) به مقام پادشاهی مصر رسید. آنچه در قسمت بیست و نهم سریال پرخرج یوسف پیامبر(ع) صرفنظر از تمام مشکلات ساختاری به چشم می خورد این بود که برای نویسنده و کارگردان ظاهراً اهمیتی نداشته که فاصله میان این دو اتفاق بیش از 300 سال بوده است.
یکی از پستهای قدیمی که تصاویر آن حذف شده بود پست مربوط به سریال قصه های کبودانه که قبل از سفرم به کیش آن را کارکرده بودم که تصاویر آن را مجددا میگذارم. این سریال تابستان و پاییز امسال از شبکه آذربایجان غربی پخش شد.که خبر آن را سایت اداره کل روابط عمومی سیما همان موقع روی وب گذاشته بود.
پایگاه اطلاع رسانی اداره کل روابط عمومی سیما
IRIB PPUBLIC RELATIONS
"،قصه های کبودان" به موضوع خشك شدن درياچه اروميه و نيز تنها چشمه آب شيرين موجود در آن كه در جزيره كبودان واقع است ،می پردازد . هدف از ساخت اين سريال بيان خشك شدن درياچه اروميه ، معرفي اكوسيستم آن ، حيات وحش پارك ملي درياچه اروميه و ذخاير بي نظيري مانند آرتميا است .
كارگردان : بشير آزادپور ؛تهيه كننده : غلامرضا نيكنام ، تصويربرداران : محمد نوحي – فرهادكنعاني ؛ نويسندگان : غلامرضا نيكنام ؛ بهاره غني زاده ؛ منشي صحنه : صبا صبري ؛ دستيار تهيه : حميد سليم اميني ؛ دستياران تصوير : فرزاد كنعاني – نادر خالدي. 











یکی از سریالهای تلویزیونی که این روزها از شبکه های سراسری سیما پخش می شود سریال گلهای گرمسیری ساخته محمدمهدی عسگرپور است .پخش این سریال در میان برخی کارهای کم مایه و بی محتوایی که متاسفانه در سالهای اخیر از سیما پخش شده اند به نوعی یک اتفاق محسوب میشود. هر چند در طول این سالها انصافا این گونه اتفاقهای مثبت در تلویزیون کم نبوده است. به بهانه پخش این سریال روزنامه فرهنگ آشتی گفتگویی با کارگردان این سریال داشته که مشروح آن را در این پست می آورم.
آنچه هست لیاقت ماست
میگوید جنگ باعث شد ما با نسلی مواجه شویم که یک شبه ره صد ساله رفتند و جوانی نکرده، بزرگ شدند.... حالا قصه رسول، قصه همان نسلی است که به یکباره خودش را در میانه آتش و جنگ میبیند و یا ناهید که بخشی از تجربههای زندگیاش را در سفری کسب میکند که گویا خود کارگردان هم شبیه آن را در روزهای جنگ از سر گذرانده است؛ سفری که به گفته خودش میتوان به اندازه یک کتاب درباره آن گفت و نوشت. اما روایت قصه برخی آدمهای این نسل نیز به گرهها، ممیزیها و حرف و حدیثهایی برخورد میکند که درد نسل امروز ماست و تیغش دست هر کسی حتی مدیرعامل خانه سینما را هم میبرد. با محمد مهدی عسگرپور در یک صبح کاری شلوغ درباره برخی از جنبههای کارش گفتوگو کردیم. برخی جنبههای دیگر هم موکول شد به روزهایی بعد از پایان یافتن سریال. گفتوگوی ما را میخوانید:
شما سالهای مختلف در حوزهای مدیریتی حضور داشتهاید و در بسیاری از این موارد نیز کارهای خوبی در حوزه خودتان انجام دادید. مثل ساخت مستندهایی که در موسسه تصویر شهر انجام شد. چطور میشود این بخش مدیریتی شما را در کنار بخش فیلمسازی قرار داد، بدون اینکه مانع و مزاحمی برای هم باشند؟
این مسئله به حال افراد بر میگردد. باید ببینیم که راجع به کدام آدم داریم صحبت میکنیم. شاید روحیه شخصی من اینطور باشد که هر دوی این کارها را دوست داشته باشم و نمیتوانم ادای کسانی را در بیاورم که میگویند من از این کار بدم میآمد و به زور مرا وارد این کار کردند. ممکن است از مسئله ژنتیک تا خیلی چیزهای دیگر در این مورد دخالت داشته باشد. اما طبع من به فیلمسازی بیشتر سازگار است و هر چه سنم بالاتر میرود این میل بیشتر میشود. یعنی 10 سال پیش این طبع به کار اجرایی بیشتر بود؛ ولی امروز احساس میکنم به سادگی و به سرعت حاضرم کار اجرایی را فدای کار فیلمسازی کنم. وقتی سن آدم بالا میرود احتمالا ذائقهاش هم عوض میشود و برخی نیازهای جدید در هویتش بهوجود میآید. به هر حال من فکر نمیکنم این دو تا در حالت کلی مزاحمتی برای هم ایجاد کنند؛ اما در حالت خاص برخی مواقع مزاحمتهایی هست. مثلا ممکن است فیلم من مثل همین فیلمیکه در فرانسه ساختم، در مرحله متوقف شدن باشد و به موازات این قضیه، خودم در حال کمک کردن به فیلمهایی باشم که در مرحله توقیف هستند. چیزهایی از این دست گاه تناقضاتی ایجاد میکند. یا مثلا ممکن است من در حوزه مدیریت تلویزیونی از برخی کارها مراقبت کنم؛ درحالیکه سریال خودم در پخش دچار مشکل است. اما به نظر من حتی همین تناقضها هم میتواند شیرین باشد. به خاطر اینکه اگر من دوباره بخواهم در حوزه سینما و تلویزیون مدیریت کنم، یک تجربه جدید کشف کرده ام و آن اینکه یک برنامهساز از موقع شروع کارش تا مرحله پخش با چه اتفاقاتی روبهروست؛ ضمن اینکه من مدیریت را هم نوعی فیلمسازی میدانم. شما طرح باید داشته باشی. فیلمنامه دقیق بنویسی. به دیالوگها باید دقت کنی و یک رابطه علت و معلولی درست در رفتار مدیریتیات باید وجود داشته باشد.

شما به وضع و حال افراد در این مسئله اشاره کردید. میخواهم بپرسم که آیا شرایط و وضع و حال سینما و تلویزیون در پذیرفتن هر کدام از این نقشها دخالت ندارد؟ اینکه مثلا فکر کنیم در مقطع کنونی، سینما و تلویزیون ما به آقای عسگرپور مدیر بیشتر نیاز دارد یا فیلمساز؟
این نیاز باید آنالیز بشود. مثلا من در خلال برگزاری جشن نهم سینما به خوبی میفهمیدم که موضوع از چه قرار است؛ چون در جشن قبلی موارد عجیب و غریبی مثل بازداشت هیئت مدیره خانه سینما اتفاق افتاده بود و بنابراین جشن نهم باید در محیط امنی برگزار میشد و حتما نیازمند کسی بود که مسائل مختلف دولت را بشناسد. آن یک مقطع قابل فهم بود. ولی واقعیت این است که مدیریت سینما تا زمانیکه نتواند رویکرد جدید خودش را بشناسد و اجرا کند، وجود افراد مختلف تنها میتواند درحد این باشد که مثلا امروز را کمی بهتر از دیروز بگذرانیم. بنابراین از یک جهت شاید بشود گفت تفاوتی در مورد اینکه چه کسی مدیریت را برعهده داشته و چه کسی در عرصه مدیریت باشد وجود ندارد؛ البته وضعیت خانه سینما کمی فرق میکند. به هر حال خانه سینما در دو سه سال گذشته و مشخصا از زمانی که آقای میرکریمی حضور داشتند، رویکرد جدیدی از خودش نشان داد و این مسیر باید ادامه پیدا میکرد؛ ضمن اینکه من احساس میکنم با توجه به مشکلات و بن بستهایی که ما در حوزه فرهنگ و مشخصا سینما داریم، ممکن است رویکرد جدیدتری در حوزه فرهنگ بهوجود بیاید که نقش خانه سینما را جدیتر کند. شاید هم به همین خاطر باشد که مجمع عمومی خانه سینما و هیئتمدیره احساس کردهاند در این مقطع به یک نفر مثل من نیاز هست؛ کسی که هم سابقه کار دولتی داشته و هم به عنوان یک فیلمساز او را میشناسند. اما اگر این قواعد را کنار بگذاریم به نظرم خیلی تفاوت نمیکند. من به یک نظریه اعتقاد دارم و آن هم بحث لیاقت است. من فکر میکنم لیاقت ما همان شرایطی است که الان در آن به سر میبریم؛ چون خودمان آن را بهوجود آورده ایم. اگر خوب است که خدا را شکر و اگر هم خوب نیست، خب لیاقتمان همینقدر است.
در مورد مزاحمتهای این دو عرصه برای همدیگر، شاید بخشیاش میتواند شائبههایی باشد مبنی بر اینکه شما میتوانید از حوزه مدیریتتان به نفع فیلمسازیتان استفاده کنید. اگر خاطرتان باشد یک چنین بحثهایی در مورد آقای نقاشزاده هم بعد از ساخت فیلم «کودک و فرشته» وجود داشت.
اینها یک جریان عادی است و من به کسانی که اینطور فکر کنند حق میدهم. فکر میکنم ما در فضایی زندگی میکنیم که مسائل شبیه به این دائم دارد اتفاق میافتد و پدیدهای به نام رانت، یک موضوع اساسی در جامعه ماست که نمیشود آن را نفی کرد.
شما این مسئله را چطور برای خودتان حل کردید؟
زمانیکه من بعد از 13 سال فیلم نساختن، میخواستم قدمگاه را بسازم، چون قبلش مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی بودم، حرف و حدیثهای مختلفی وجود داشت. بخش عمدهای از سینماگران میخواستند ببینند کسی که تا امروز به آنها میگفت این کار را بکن یا نکن، خودش چه کاری میخواهد انجام بدهد. به همین خاطر چند پارامتر در ذهن من بود. اول اینکه مدت فیلمبرداریام بیشتر از آن چیزی نباشد که خودم به عنوان قاعده در سینما گذاشتهام؛ که در واقع از آن حد یعنی 60 جلسه هم کمتر شد. دوم اینکه اگر من در فارابی میگفتم سینمای ما باید حد متوسط خودش را از جهت اقتصادی پیدا کند تا در خصوص اکران به صرفه باشد، حالا باید خودم مسئله بودجه را رعایت میکردم که مبادا فیلمی بسازم که هر کس میبیند بگوید این فیلم نباید بیشتر از 200 میلیون تومان خرجش شده باشد، ولی من خودم 500 میلیون خرجش کرده باشم. در مورد مواد مصرفی از جمله نگاتیو هم همین اصول وجود داشت. مثلا اگر به فیلمسازها میگفتم شما 110 حلقه بیشتر نباید مصرف کنید و در غیر اینصورت باید هزینهاش را آزاد بپردازید، این را خودم هم رعایت کردم که در «قدمگاه» مصرف نگاتیو از این مقدار کمتر شد. در آثار دیگر هم همین اتفاق افتاد. هیچکس نمیتواند ادعا کند که این آثار حتی یک وسیله حرکتی بهتر از فیلم دیگری داشتهاند. اصلا در خود کارها معلوم است. الان خودم که فیلم را نگاه میکنم، فکر میکنم برخی حرکتهای ما بدوی است؛ به خاطر اینکه وسیله خوب نداشتیم. فیلمی که من در فرانسه ساختم، با امکانات فیلم کوتاه ساخته شد؛ و تا امروز هیچ ارگانی هم نمیتواند اعلام کند که من بابت این فیلمها وامی گرفته باشم.
در حوزه تلویزیون چطور؟
در حوزه تلویزیون هم شما میبینید که مهمترین مسئله همان ممیزی است که من نمیخواهم و نمیتوانم از آن استفاده کنم و هر هفته همین مسئله ما را دق مرگ میکند. در تولید هم برای خودم اصولی داشتم، از جمله اینکه یک پروژه کاملا تعریف شده و در زمان مشخص داشته باشیم و مثل سریالهایی نباشد که سالها طول میکشد و بعد متوقف میشوند.
یکی از عمدهترین مسائلی که در سریال «گلهای گرمسیری » وجود دارد، تعدد قصههایی است که در عین جذابیت رها میشوند، که البته میشود عدم پرداخت به برخی از آنها را با مسئله خطر قرمزهایی که وجود دارد توجیه کرد. اما خودتان چقدر در پیریزی چنین ساختاری دخالت داشتید؟
ما در برنامه سازیهایمان خیلی به سمت آثاری رفتهایم که بیننده مثلا 10 قسمت از یک سریال را دیده و برایتان یک قصه دو خطی تعریف میکند و بعد شما احساس میکنید که اگر 3 قسمت را نبینید و قسمت بعدی را ببینید باز هم انگار چیزی را از دست نداده است؛ چون در آن کارها هم خیلی زود شاکله کار را به دست میآورید و هم اینکه میتوانید قصه را به صورت پرشی متوجه بشوید. وقتی هم که کار تمام میشود احساس میکنید با یک کار 90 دقیقهای مواجه بودهاید که به شکل هنرمندانهای گسترده شده است. من فکر میکردم اگر چنین مسئلهای اتفاق بیفتد، یعنی من دچار یک کار اقتصادی شدهام که از طرفی مسئله
معیشتیام را حل کند و از طرف دیگر تجربهای هم برای خودم باشد و بتوانم بگویم من هم هستم. ولی فکر کردم که هیچکدام از اینها نیاز ندارم؛ چون به اندازهای مشغله دارم که بتوانم مشکل معیشتیام را حل کنم. دوم اینکه مشکل شهرت نداشتم و اگر هم مسئله تجربه فیلمسازی بود که در سینما هم میتوانست این اتفاق بیفتد. بنابراین تنها پرداختن به یک مفهوم خاص بود که باعث شد به سمت سریال سازی بروم. میخواستم به بیننده بگویم ممکن است شما با سریالی روبهرو بشوید که 30 قسمت آن را ببینید، اما یک خط داستان داشته باشد؛ ولی سریالی هم میتواند وجود داشته باشد که به تعداد قسمتهای پخش شده با داستانهای مختلف مواجه بشوید؛ قصههایی که با هم معنا پیدا میکند. این روایتی است که من دوست دارم. یعنی فکر میکنم بیننده وقتی یک قسمت را نمیبیند، باید احساس کند خیلی چیزها را از دست داده است.
و البته این نوع روایت از لحاظ چفت و بستی که باید بین این قصهها برقرار بشود کار دشواری هست ؟
بله خیلی سخت است و من راه سختتر را انتخاب کردم که در وهله اول خودم را راضی کنم و احساس کنم کم فروشی نکردهام؛ و دوم اینکه مخاطب یک اثر متفاوت ببیند. ضمن اینکه من برای قصه پردازی برای سریال کلا پیچیده فکر میکنم. دائم فکر میکنم هر قصه میتواند یک قصه دیگر بهوجود بیاورد و اینها میتوانند در کنار هم قرار بگیرند. البته شاید این روش عیبهایی هم داشته باشد شاید بدین خاطر است که آدم فکر میکند ممکن است دیگر فرصتی برای ساخت نداشته باشد و تا آنجا که میتواند سعی میکند آمال و آرزوهایش را در همین اثر پیگیری کند. اما یک نکته هم وجود دارد. در برخی مقاطع مثل تعطیلی دانشگاه و جنگ که مقطع پر آشوبی است چون شما نمیتوانید فضاسازی مستند داشته باشید، مجبورید با چیزهای دیگری آن را پوشش بدهید و بیننده را درگیر قصهها کنید.
یک جور کلک زدن به بیننده است ؟
نه. یک جوری پر کردن خلائی است که ما در فضاسازی داریم؛ و آدم فقط باید تاسف بخورد که چرا ما نمیتوانیم به این موضوعات نزدیک بشویم. البته در این چند هفته گذشته برخی دوستان به من زنگ میزدند و برخی روزنامهها هم نوشتند که بالاخره یک اتفاقی در این حوزه افتاد. اما وقتی خودم به کار نگاه میکنم میبینم که ما تا حد خیلی کمی و با رعایت هزاران مسئله و خط قرمز به این فضاها نزدیک شدهایم؛ و البته شاید سریال ما هم مجالی بیش از این نداشت.
یعنی ساختار قصه ایجاب میکرد که این مقاطع پررنگ نباشد ؟
به خاطر اینکه ما باید هر چه زودتر به مقطع جنگ و بعد از آن یعنی مقطع امروز میرسیدیم...؛ بنابراین آن بخشها اتمسفری بود که ما برای ادامه داستان نیاز داشتیم. اما اگر قرار بود که ما از نظر موضوعی مثلا به سمت انقلاب فرهنگی برویم، خب من باید خیلی متمرکز میشدم و راه حلهای نزدیک شدن به آن را هم پیدا میکردم.
در بخش دفاع مقدس ما میدانیم که مراکز مختلفی مثل دفتر ادبیات مقاومت و پایداری و جاهایی نظیر آن، سالهاست در حال ثبت و ضبط تجربههای جنگ و جمع آوری خاطرات افراد هستند. اما با وجود همه این منابع، سینمای جنگ ما همچنان در تکرار دست و پا میزند. شما چقدر در بخش تحقیق به این مسئله جدی نگاه کردید ؟
من نظر شما را رد نمیکنم. واقعیت این است که ما برای این کار دو گروه تحقیقی تشکیل دادیم که یکی از آنها در مورد موضوع دانشگاه در فاصله سالهای 58 و59 و یک گروه هم در موردجنگ تحقیقاتشان را متمرکز کردند. بخشی از تحقیقات مربوط به جنگ میدانی بود و حتی گروه مدتها در خرمشهر مستقر شدند. اما وقتی اینها میخواهد جنبه نمایشی بگیرد شما با پدیدههای متفاوت تری روبهرو هستید. تازه من فکر میکنم آنچه که در مورد جنگ در این سریال اتفاق افتاده، با آن چیزی که تا به حال دیدهایم متفاوت است.
البته در برخی جاها شباهتهایی به سریال «خاک سرخ» پیدا میکند.
من متاسفانه درچند سال گذشته خیلی فرصت تلویزیون تماشا کردن نداشتهام؛ چون خیلی از کارها همزمان با ساخت کارهای خودم پخش میشد. در زمان پخش «خاک سرخ» هم درگیر ساخت فیلم بودم. اما به واسطه همان چند قسمتی که دیدم، الان میتوانم آن مشابهتها را بفهمم. دلیلش هم به نظرم به این برمیگردد که شما وقتی وارد ابتدای جنگ میشوی، با اطلاعات و تصاویر محدود و مشخصی مواجه هستی. مثلا در مورد اشغال خرمشهر یک وضعیت کاملا روشن وجود دارد که اگر شما سراغ مردم خرمشهر هم بروید باز به همین نتیجه میرسید.
البته واقعه واحد است. اما آدمها و نگاهها میتواند متفاوت باشد ؟
یک واقعیت هست و آن اینکه ما در حوزه برنامه سازی برای تلویزیون و سینما با یک نوع تنبلی مواجهایم که شاید دلیلش به جریان اقتصادی برمیگردد. در واقع معلوم نیست که قدر و منزلت کار تحقیقاتی و جدی شما چقدر است. من فکر میکنم در چنین شرایطی اصلا ساخت فیلمهای دفاع مقدس حتی توجیهی ندارد و اغلب فیلمسازها ترجیح میدهند به همان آثار آپارتمانی که وجه غالب برنامهسازی در تلویزیون شده بسنده کنند؛ و توجیه این شیوه کار هم فقط اقتصادی نیست؛ فرهنگی هم هست؛ چرا که حتما مدیرانی وجود دارند که به این نوع برنامه سازی تمایل دارند و اغلب مراسم تقدیر و تشکر برای آن کارها برگزار میکنند. برای همین وقتی شما سراغ کار تحقیقاتی میروید ممکن است با یک برهوت مواجه بشوید.
انتخاب بازیگرها هم تحت تاثیر همین عوامل بود؟
بله. یکی از نکاتی که من با آن مواجه شدم این بود که برخی بازیگران قبول نمیکردند که چند ماه در ماههای گرم سال در خرمشهر کار کنند. خب ترجیح میدهند همینجا بمانند و چهار تا 90 دقیقهای بازی کنند. یا نویسندههایی را میبینید که دارند همزمان چهار تا کار انجام میدهند و هر کدام فضای مختلف دارد. اما همه شبیه هم شدهاند. آنها هم معمولا به سختی قبول میکنند که دو سال وقتشان را روی چنین کاری بگذارند؛ ضمن اینکه من اصرار داشتم این کار در مدت مشخص ساخته و پخش بشود. اینها را اگر با هم جمع و تفریق کنید همین چیزهایی در میآید که الان میبینیم.
آیا از نظر تقاضا و میل مخاطب هم به جایی
رسیده ایم که بتوانیم بگوییم ساخت آثار دفاع مقدس دیگر توجیهی ندارد ؟
نمیشود تئوری مشخصی از این مسئله بیرون کشید. چون برای این کار باید با یک وضعیت ثابت روبهرو باشیم. یعنی بضاعت ما در فیلمسازی دفاع مقدس و محدوده سوژهها معلوم باشد.در مورد این سریال، من از برخی مخاطبان عادی میشنوم که با فضای جدیدتری از جنگ مواجه شدهاند. چون برخلاف تصور عام در زمان اشغال خرمشهر حتی تهران تا حدی ناامن بوده است، اما روستای 20 کیلومتری خرمشهر امن است. مادامی که این نوع نگاه هست، آن تقاضا هم ممکن است وجود داشته باشد. در غیر اینصورت به یک وضعیت عمومی دچار میشویم که ممکن است مردم بگویند دیگر حرف زدن از تیر و تانک و تفنگ بس است. حتما این برشهای جدید از جنگ کمک میکند.
فکر میکنید اگر «گلهای گرمسیری» در شرایط دیگری مثل قرار گرفتن در میان چند سریال قوی پخش میشد میتوانست به خوبی دیده بشود؟ یا اگر یک فیلم سینمایی بود، امکان رقابت با آثار دیگر را در اکران پیدا میکرد؟
واقعا نمیدانم. برخی در سینما هستند که نمیخواهند اثرشان با یک فیلم پرفروش اکران بود و در مقابل، نظریه دیگری هم هست که میگوید اگر فیلمتان را در کنار یک فیلم پرفروش اکران کنید، به دلیل اینکه در آن مقطع کل سینمای ما پرفروش شده است، شما هم بهتر دیده خواهید شد. من خیلی مایل بودم که این سریال در مقطعی پخش شود که کل تلویزیون پر بیننده باشد. البته من کارهای دیگر را خیلی پیگیری نمیکنم. شاید کارهای دیگری هم باشد.
بله. کارهایی وجود دارد که بر اساس آمارهای مرکز تحقیقات از آثار پربیننده تلویزیون هستند. حالا که به اینجا رسیدیم بد نیست بدانیم شما چقدر به این آمار معتقدید؟
اما سالهایی که خودم در تلویزیون مسئولیت داشتم، در واقع اوایل کار مرکز تحقیقات بود و برای من مرجع دقیقی به شمار نمیرفت. به خاطر اینکه یکی دو مورد را پیگیری کردم و دیدم که آمارگیر محترم مثلا در یک پارکی از 5 نفر نظرخواهی کرده و براساس همان هم نتایجی را اعلام کرده است. اما از وضعیت فعلی خبری ندارم
مدت زيادي است به روز نكرده ام. كه دليل آن مهاجرت از اروميه به كيش بود. از شمال غرب دوست داشتني به جنوب عزيز.هر كجا هستم باشم آسمان مال من است و ايران عزيز سرزمين هميشگي و جاوداني ما.از دوستان عزيزي كه در اين مدت پيغام گذاشتند ممنونم.در اينجا لازم ميدانم از همه دوستانم در اروميه كه در طول اين سالها همواره همراهم بودند سپاسگذاري كنم.
متاسفانه مدت زيادي است همه تصاويري كه گذاشته بودم حذف شده است كه به دليل عدم ساپورت اينترنتي شركتهاي خارجي پشتيبان است. سعي مي كنم در آينده بعضي از پستها را دوباره تكرار كنم.از اين رو در اين پست دو مطلب ميگذارم يكي تكراري و ديگري جديد.
انيميشين ً اسب مغرور ً در آذربايجان غربي
مستند سيامين سالگرد درسيماي کيش توليد شد.
به گزارش ايسنا، در اين برنامه، وضعيت جزيره کيش در قبل و بعد از انقلاب بررسي ميشود.تهيهکننده و کارگردان: بشير آزادپور.صدابردار:فريدون ساجدي.تصويربردار:رضا شمس.نويسنده و محقق:رعنا سعادت نژاد
مدت زيادي است به روز نكرده ام.درست از سوم اسفند. مسافرت بودم. به اصفهان ومشهد.مسافرت خوبي بود. بعد از مدتها فرصت عكاسي پيدا كردم. عكسهاي زيادي گرفتم كه براي من نوعي نوستالژي بود. اولين پست سال جديد را با تعدادي ازعكس هايي كه در اين مسافرت گرفته ام به روز مي كنم.
عکس ها در ادامه مطلب...
اسفند ، سالها برايم بوي عيد مي داد وعطر اطلسي هاي پشت پرچينهاي باغهاي باي صفاي اصفهان را . چند ساليست اما... اسفند بوي برادرم محمد رضا را ميدهد. عطر شب بوهاي سر مزارش را، و شمیم همه بغضي را كه چهار سال است هر وقت به يادش مي افتم گلويم را سخت مي فشرد . اگر فرصتي كرديد و فاتحه اي خوانديد... مرا سخت مديون خود نموده ايد...